زندگی نامه

«روایت زندگی دانشجوی مشروطی»

 

تولد:
عید سال ۱۳۴۸ در ملاولی؛ آخرین روستای استان همدان (هم‌مرز استان‌های کرمانشاه و کردستان) به‌دنیا آمدم.
از روزهای قبل از انقلاب، فقط فقر و فلاکت مردم و ظلم و بیداد خوانین را به‌یاد دارم.
مرحوم پدرم کشاورز بود و سوادش در حد روخوانی قرآن بود اما تقریبا نقش روحانی روستا را داشت و به‌همین دلیل او را شیخ «محمداسماعیل» خطاب می‌کردند.

انقلاب و مهاجرت از روستا:
در آستانه انقلاب به‌واسطه‌ی مرحوم پدرم و معلم روستا و یکی از دایی‌هایم که در شهر مشغول به تحصیل بود با امام و انقلاب آشنا شدم.
با توجه به فقر فرهنگی و نفوذ خوانین به‌عنوان تنها خانواده‌ی طرفدار امام و انقلاب در روستا؛ حتی توسط برخی اقوام وابسته که البته بعدها آن‌ها متوجه اشتباه خود شدند؛ خیلی اذیت و آزار شدیم.
به‌دلایل فوق و همچنین مسائل معیشتی و اقتصادی، از روستا به کرمانشاه کوچ کردیم.

دفاع مقدس و بازگشت به روستا:
تقریبا اوایل شروع جنگ ساکن کرمانشاه شدیم و شاهد بمباران‌های دلخراش در مناطق مسکونی بودیم و پس از مدتی مجددا به روستا برگشتیم.
خیلی شور و شوق دفاع از انقلاب و امام را داشتم اما با توجه به اینکه سن کمی داشتم والدین اجازه حضور در جبهه را به من نمی‌دادند، تا اینکه اولین بار سال ۶۲ موفق به عضویت در بسیج شدم و پس از گذراندن آموزش مختصر و فشرده‌ای؛ در ۱۴ سالگی به جبهه کردستان اعزام شدم و خاطرات زیادی از کردستان و درگیری با ضدانقلاب دارم.

اولین مجروحیت و نجات از خاک دشمن:
اولین باری هم که به جبهه جنوب اعزام شدم در تاریخ ۶۴/۹/۲۷ بود که آماده شدیم برای عملیات والفجر ۸، ابتدا رفتیم آموزش غواصی اما برایم خیلی سخت بود و دوام نیاوردم، برگشتم گردان پیاده و در تاریخ ۶۴/۱۱/۲۲ روز موعود فرا رسید و در عملیات ایذایی که برای عملیات والفجر ۸ انجام شد؛ در منطقه ام‌الرصاص از ناحیه دو پا مجروح شدم.
این عملیات برای فریب و گمراه کردن دشمن انجام شد تا رزمندگان بتوانند راحت‌تر از اروند عبور کنند.
خدا را شکر عملیات با موفقیت انجام شد ولی بعثی‌ها وقتی فهمیدند که فریب خورده‌اند و با اجرای آتش شدید توپخانه، انتقام سختی از ما گرفتند و اکثر بچه‌های گردان ما شهید و مجروح شدند.
دستور عقب‌نشینی صادر شد و من هم در حال عقب‌نشینی از ناحیه پاهایم مجروح شدم، و قادر به حرکت نبودم؛ با کمک دوستان در حال عبور، خود را داخل کانالی کشاندم، مجروح زیادی آنجا بود و هر از چند گاهی یکی پرواز می‌کرد، ماندیم تا شب؛ دشمن از کنار ما عبور کرد و مواضع ما را گرفت و ما ماندیم پشت دشمن و نفراتی که سالم بودند اسیر شدند؛ اما کسی سراغ مجروحین نیامد، همه داخل کانل ناله می‌زدند و برخی هم آرام جان می‌دادند.
خون زیادی از من رفته بود و خیلی هم خسته بودم؛ چون شب قبل هم نخوابیده بودیم، به‌همین دلیل یک حالت بی‌حالی به من دست می‌داد، نمی‌دانم خوابم می‌برد یا بی‌هوش می‌شدم.
تا اینکه نیمه‌های شب بود و سروصدایی آمد، متوجه شدیم یگ گروه گشتی از نیروهای خودی (نیروهای لشکر ۲۱ حمزه ارتش) برای شناسایی آمده بودند، آن‌ها تصمیم گرفته بودند در راه بازگشت هر دو نفر یک مجروح را با خود به عقب ببرند، دو نفر آمدند بالای سر من و از آنجا که من نوجوان بودم و جسم ضعیفی داشتم یکی از آن‌ها با زبان کردی به دیگری گفت: این را برداریم که وزنش سبک‌تر است، یعنی در واقع من از افرادی بودم که برای بازگشت انتخاب شدم!
در طول مسیر ده‌ها بار مرا بر زمین کوبیدند و دوباره بلند می‌کردند، بندگان خدا تقصیری نداشتند؛ آتش دشمن سنگین بود.
حتی یکی دوجا به کمین دشمن برخورد کردند و مسافت زیادی مرا روی زمین کشاندند.
بدنم به‌علت همین کوبیدن‌های پی‌درپی کاملاً بی‌حس شده بود و دیگر دردی احساس نمی‌کردم بی‌هوش می‌شدم و وقتی مرا به زمین می‌کوبیدند بیدار می‌شدم.
با هر مصیبتی بود مرا به خرمشهر آوردند و از آنجا کاملا بی‌هوش شدم. وقتی چشمانم را باز کردم پزشکی بالای سرم بود که لباس سبز سپاه تنش بود و روپوش سفیدی روی آن پوشیده بود، پرسیدم اینجا کجاست؟ گفت: اینجا بیمارستان شهید بقایی اهواز است.
بعد از من پرسید: شما اسیر شده بودی؟
گفتم: نه
گفت: شما پاهایت ترکش خورده، پس چرا تمام بدنت سیاه و کبود است و پوست بدنت رفته،
نتوانستم جوابش را بدهم که با چه مصیبتی آن بندگان خدا مرا عقب آوردند ولی در ذهنم یاد آن جُوک افتادم که طرف را به‌علت سوختگی به بیمارستان منتقل کرده بودند و پرسیدند پس چرا دست و پاهایت شکسته؟
گفت: چون با بیل؛ آتش را خاموش کردند!
از اهواز با هواپیمایی ما را به اصفهان منتقل کردند، مجروح خیلی زیاد بود، اول صبح بود، درب هواپیمای باری را که باز کردند از سرمای هوا به هوش آمدم و آمبولانس‌ها یکی پس از دیگری جلو می‌آمدند و پر می‌شدند و حرکت می‌کردند؛ تا اینکه نوبت به ما رسید.
آمبولانس ما شبیه به ون‌های امروزی بود، دربش از عقب بالا رفت

 

و مرا با برانکارد چرخدار کف آمبولانس گذاشتند و دو مجروح سرپایی سمت راستم و دو نفر هم سمت چپم نشستند، آمبولانس حرکت کرد ولی من دیدم درب آمبولانس باز است.
هر چه تلاش کردم به این مجروح‌های سرپایی که کنارم نشسته بودم بفهمانم درب آمبولانس بسته نشده اما نتوانستم، کاملا به هوش بودم و می‌دیدم؛ اما تمام بدنم و حتی زبانم بی‌حس بود، از چند خیابان که عبور کردیم، به یک چهارراه که ظاهراً سربالایی بود رسیدیم؛ در همان لحظه آمبولانس تکان شدیدی خورد و درب آن باز شد، چون برانکارد من چرخ‌ردار بود حرکت کرد و من پرت شدم وسط خیابان و ماشین‌های عبوری نزدیک بود من را زیر بگیرند و…
اول صبح بود و عده‌ای جمع شدند بالای سر من و تعدادی هم راننده آمبولاس را گرفته بودن و می‌زدند!
خلاصه ما را با همه این مصیبت‌ها به بیمارستان منتقل کردند و بعد متوجه شدم اینجا شریعتی اصفهان است؛ روزهای اول درد زیادی داشتم.
پزشکی بود به‌نام دکتر ایرج حسینی – خدا خیرش بدهد – می‌گفت: باید پای چپ شما قطع بشود اما نماینده بنیاد شهید در بیمارستان می‌گفت نباید موافقت کنید؛ پایت خوب می‌شود، همینطور هم شد؛ یک شب درد زیادی داشتم خیلی بی‌تابی کردم، زنگ زدند دکتر حسینی آمد و گفت: آماده‌اش کنید تا ببریمش اتاق عمل برای قطع پای چپ، من موافقت نکردم گفتند پس جیک نزن!
آن شب تا صبح ملحفه و پتو را گاز می‌گرفتم که صدایم در نیاید.

عضویت در سپاه و اعزام دوباره به جبهه:
بعد چند ماه که خوب شدم به عضویت سپاه در آمدم و تابستان سال ۶۵ به‌عنوان پاسدار به منطقه جنوب اعزام شدم.
در عملیات کربلای ۴ شرکت کردم و متاسفانه شاهد همه آن صحنه‌های تلخ کربلای ۴ بودم.
دو هفته بعد وارد عملیات کربلای ۵ شدم، خاطرات و صحنه‌های تلخ و شیرین زیادی از کربلای ۵ دارم؛ حقیقتا این عملیات نقطه عطف دفاع مقدس بود.

مجروحیت دوم:
در ادامه و در مرحله دوم عملیات کربلای ۵ در تاریخ ۶۵/۱۲/۱۲ به‌‌شدت دچار موج گرفتگی شدم.

حضور در جبهه غرب و سومین مجروحیت:
در عملیات کربلای ۸ هم توفیق حضور داشتم و در تاریخ ۶۶/۱/۲۱ شاهد آن شب سیاه بمباران شیمیایی مرگبار مقر لشکر انصار در خرمشهر بودم.
سپس به جبهه غرب آمدیم و در کردستان عراق در عملیات‌هایی چون نصر ۴ و بیت المقدس ۲ حضور داشتم.
تا اینکه اسفند ۶۶ برای عملیات والفجر ۱۰ به منطقه پاوه آمدیم و متاسفانه ۲۶ اسفند ۶۶ در منطقه حلبچه شاهد آن تراژدی تلخ شیمیایی حلبچه بودم و کمی هم شیمیایی شدم؛ اما در ادامه عملیات در تاریخ ۶۷/۱/۱۳ در شهر بیاره (همان منطقه) مقر ما را هم بمباران شیمیایی کردند و به‌شدت شیمایی شدم که مدتی در بیمارستان امیرکبیر اراک و بعد بیمارستان سینای تهران بستری بودم و بعد از بهبودی نسبی به روستا برگشتم.

حضور در مرصاد:
در حال استراحت پزشکی بودم که سردار شهید حاج‌حسین همدانی از رادیو همدان اعلام کرد منافقین، اسلام آباد غرب را گرفته اند و در حال پیش‌روی هستند.
با این فراخوان با اینکه بدنم زخم بود و چشمانم می‌سوخت و به‌سختی نفس می‌کشیدم، خودم را به چهارزبر رساندم و توفیق حضور در عملیات مرصاد را هم پیدا کردم و خاطرات زیادی از این عملیات در ذهنم نقش بست.

در جست‌وجوی یاران (تفحص):
بعد از جنگ؛ به‌علت مجروحیت و از کارافتادگی؛ سال ۷۵ از سپاه بازنشسته شدم، مدتی را در منزل بودم و دلتنگ آن حال و هوا و رفقا و… این شد که با دوستان به منطقه غرب برای تفحص شهدا رفتیم.

ادامه تحصیل در حوزه و دانشگاه:
من زمانی که به جبهه رفتم دانش‌آموز اول راهنمایی بودم، اما بعد از جنگ با تشویق دوستان به‌طور متفرقه در مجتمع رزمندگان درس خواندم و دیپلم گرفتم و غیرحضوری در حوزه هم ثبت نام کردم.
در دوره تفحص؛ در کنکور شرکت کردم و سال ۷۷ در رشته فلسفه دانشگاه بین‌المللی امام خمینی(ره) قزوین پذیرفته شدم.

شروع فعالیت سیاسی:
دوم خرداد شده بود و محیط دانشگاه خیلی ملتهب بود به ناچار وارد فعالیت‌های سیاسی‌اجتماعی شدم و نفهمیدم چه‌طور شد که شدم مسئول حوزه بسیج دانشجویی دانشگاه و سپس وارد فعالیت‌های تمام عیار سیاسی – فرهنگی که داستانش مثنوی هفتاد من کاغذ است؛ شدم.

دیدار با رهبر انقلاب و روایت دانشجوی مشروطی:
در دوره دانشجویی مقام معظم رهبری در یک سفر استانی به قزوین تشریف آوردند، در جلسه‌ای پیش از سفر معظم‌له؛ ۲۲ تشکل از ۲۷ تشکل دانشجویی استان به من رأی دادند تا به‌عنوان نماینده تشکل‌های دانشجویی در محضر رهبر معظم انقلاب صحبت کنم، من ۱۰ دقیقه فرصت داشتم و باید متنی را قرائت می‌کردم، نمایندگان تشکل‌های دانشجویی با تشکیل ده‌ها جلسه و با دقت متنی را تنظیم کردند که من در روز دیدار بخوانم.
برای این متن خیلی تلاش شده بود و حتی گاهی دوستان با هم تندی‌هایی هم کردند و همه تلاش‌شان این بود متن به‌گونه‌ای باشد که مثلا به آقا جهت بدهد و آقا در آن مورد صحبت کند‌
روز دیدار بعد از صحبت‌های روسای دانشگاه‌ها و نماینده دانشجویان خ

 

خارجی ؛ نوبت من شد، رفتم پشت تریبون و بعد از عرض ادب متن را خواندم اما در پایان در لحظه به ذهنم رسید چیزی هم از خودم بگویم، لحظه پر اضطرابی بود و به شهدا توسل کردم دل را به دریا زدم و گفتم:
آقا جان!
این متن؛ نظر تشکل‌های دانشجویی بود و من انتخاب شده بودم خدمت شما آن را بخوانم؛ اما اگر اجازه بدهید یک تقاضا و یک عرض شخصی هم دارم!
آقا نگاهی کردند و با لبخند فرمودند: بفرمایید.
عرض کردم آقا جان من دانشجوی مشروطی دانشگاه شهادت هستم و تقاضایم این است که دعا کنید در مشروطی نمانم و قبول شوم و مطلب دوم اینکه ای رهبر آزاده؛ آماده‌ایم آماده.
این را که گفتم همه‌ی سالن منفجر شد و بچه‌ها با شور و حرارت جواب دادند؛ با اینکه من آخرین نفری بودم که صحبت کردم و جلسه خسته شده بود؛ و مجری هم قبل از صحبت‌های من خیلی سعی کرد شوری به جلسه بدهد اما تلاش زیادش بی‌فایده بود؛ با بیان یک مطلب خیلی عادی من، جمعیت آن‌چنان شوری گرفت که مجری ۲-۳ دقیقه تلاش کرد تا جلسه را آرام کرد.
آقا که شروع به صحبت فرمودند؛ همان ابتدای صحبت فرمودند:
من اول جواب این برادر جانبازی که گفتند دانشجوی مشروطی هستند را بدهم و سپس حدود ۱۰ دقیقه به این حقیر محبت فرمودند که متن کامل در سایت آقا هست.
نکته جالب اینجاست که حضرت آقا این‌طور توجه کردند و چند دقیقه به این دو جمله حقیر پرداخت اما هیچ اشاره‌ای به متن تعیین شده نکردند، با اینکه دوستان خیلی تلاش کرده بودند متن طوری باشد که نظر معظم‌له را جلب کند!
اما یک جمله با توسل و عنایت شهدا چنین اثری داشت.
و اینجا من به وضوح برای چندمین بار اثر توسل به شهدا را دیدم.

تاسیس بسیج اساتید قزوین:
بعد از دوران دانشجویی، با کمک رفقا و اساتید؛ بسیج اساتید دانشگاه و بعد بسیج اساتید استان قزوین را تاسیس کردیم و مدت ۲ سال هم معاون بسیج اساتید استان قزوین بودم.

ورود به قم:
سال ۸۵ با شوق ورود به حوزه به قم آمدم؛ اما به‌علت شرایط سنی گفتند ممکن نیست!
خیلی تلاش کردم و به هرکسی التماس کردم اما نشد که نشد.
تا اینکه روزی دوستی به من گفت: صاحب حوزه امام عصر(عج) است؛ تو چرا سراغ هر کسی رفتی اما سراغ آقا نرفتی؟!
توسلی به آقا کردم و عنایتی شد (داستانش مفصل است) به‌طور معجزه‌آسایی حل شد و در سن ۴۰ سالگی وارد اردوگاه امام زمان(عج) شدیم.
پس از طی هفت‌خوان رستم؛ نیمه دوم سال ۸۷ به مدرسه معصومیه معرفی شدم و اول صبح کلاس صرف ساده رفتم و استاد عرب و سایر طلبه‌ها متعجب شدند شما کی هستید؟!
در چند دقیقه داستان خود را گفتم و استاد عرب درس را متوقف کرد و داستان مرحوم میرزاجهانگیرخان قشقایی را مفصل تعریف کرد، من عددی نیستم اما سرگذشت این بزرگ‌مرد خیلی به من روحیه داد و بحمدالله تاکنون راهگشا بوده است‌.

بسیج معصومیه:
با خودم قرار گذاشتم که دیگر وارد هیچ فعالیتی نشوم و فقط درس بخوانم تا عقب ماندگی‌ها جبران شود اما نمی‌دانم چه‌طور شد با اصرار دوستان و اساتید به‌ویژه استاد عزیزم حاج‌آقا ملکی مدیر وقت مدرسه که از همرزمان دوران دفاع مقدس بود؛ مسئولیت بسیج مدرسه معصومیه را پذیرفتم و به‌مدت ۴ سال خاطرات فراوان دیگری برایم رقم خورد.

مدرسه‌ای برای جانبازان:
در ادامه مطلع شدم مدرسه‌ای ویژه جانبازان است به‌نام مدرسه حضرت ابوالفضل(ع)؛ مراجعه کردم و سطح دو و سطح سه و ادامه تحصیلم را در این مدرسه دنبال کردم که خدا را شاکرم در این مدرسه هم با دوستان و اساتید بزرگی آشنا شدم و بهره‌های فراوان بردم؛ از جمله توفیق استفاده از محضر استاد عابدی عزیز، استاد کیوانی، استاد ساری‌خانی، استاد ساکت، استاد صمدی، استاد مهربان که حقیقتاً چقدر مهربان است و خلاصه در مدرسه جانبازان فصل جدیدی در زندگی‌ام شروع شد و بابت این نعمت خدا را هزاران بار شاکرم.

ملتمس دعا
بهزاد زارع