Atani

واقفید و توجه دارید که ما در حقیقت با سرمایه عظیم انقلاب اسلامی که ابعاد آن برای ما روشن نیست روبرو هستیم. میراث‌دار یک اتفاق فوق‌العاده که ابعاد فتح‌الفتوح آن هنوز روشن نیست مواجهیم، من یک بار توفیق سفری فرهنگی به کشورهای آفریقایی را داشتم، وقتی برگشتم به دوستان گفتم: آرش کمانگیر حقیقی امام بود که تیری انداخت و سرزمین‌ها را به نفع اسلام فتح کرد و هنوز هم در حال فتح است و هنوز آن تیر به زمین ننشسته تا کسی بتواند بفهمد او تا کجای جهان اسلام و تا کجای جان‌های انسان‌هارا فتح کرده، البته ما با برخی از علامت‌های آن روبرو هستیم و می‌بینیم ولی آن مقدارش را که نمی‌بینیم بسیار بزرگتر و پرابهت‌تر از آنیست که می‌بینیم. چنان دستاورد عظیم محصول مجاهدت‌هایی است که در هر محفلی از آن یاد می‌کنند، خدای متعال ما را توفیق داده که شاهد خیلی از آنها باشیم و آن اتفاقات هنوز هم ادامه دارد، در یمن ادامه دارد، همین حالا هم ما درحال مبارزه و مجاهدت هستیم، همان اتفاقات به همان زیبایی در حال وقوع است و دست الهی در تمام این اتفاقات دیده می‌شود.

یکی از منسوبین ما که یکی از فرماندهان عملیات سوریه هستند می‌گفت: عملیات ما که روز تاسوعا بود ۵-۶ تا شهید داشتیم، یکی از شهدا دوتا دستش قطع شد و شهید شد، می‌گفت اگر قرار بود عالم غیب بیانیه بدهد و بگوید شما کجای این کار هستید قاعدتاً قشنگ‌تر از این نمی‌شد نشان داد. این انقلاب با چنین عقبه‌ای در ماورای این عالم که به رؤیت دل و دیده خیلی‌ها درمی‌آید درحال گسترش و درحال فتح‌الفتوح سرزمین جان‌هایآدم‌هاست. ما نیز با چنین سرمایه‌ بزرگ و طبیعتاً با چنین مسئولیتی روبرو هستیم. از این منظر نگرانی‌ها بیشتر می‌شود وقتی که متوجه باشیم محدودیت‌های ما چقدر است، بنابراین سنخ و جنس عرایض من دارای ماهیت انتقادی خواهد بود به امید اینکه از این رویکرد بتوانیم چاره‌ای پیدا کنیم برای آینده مسؤلیتی که برعهده گرفته‌ایم و مسئولیتی که داریم.

اولین و مهمترین ناتوانی‌ای که من از مجموعه ناتوانی‌ها به عنوان فقریاد می‌کنم, فقر عقلانیت جامع زندگی است و در اوجش فقر عقلانیت سیاسی است. جریان اصول‌گرایی یک تفسیر جامع و روشن و سازگاری از مجموعه دیدگاه‌های خود در عرصه سیاسی، اجتماعی و اقتصادی برخوردار نیست. این موضوع را در سه زیرعنوان می‌شود توضیح داد.

سرفصل اول را می‌توان اغتشاش مفهومینام نهاد، جریان اصول‌گرایی مجموعه‌ای از واژه‌ها و اصطلاحات را در فضای سیاسی بکار می‌گیرد که برای خود او هم روشن نیست که معنای این واژه‌ها چیست چون این واژه‌ها هر کدام یک اثر عملی جداگانه دارند، واژه‌هایی مثل تکلیف‌گرایی، دیگر بقیه‌اش را شما بخوانید، یعنی وقتی تکلیف ما با تکلیف‌گرایی روشن نیست و با یک واژه بسیار تأثیرگذاری مثل تکلیف‌گراییکه مبنای خیلی از کنش‌های سیاسی و تصمیمات و عملیات سیاسی این جریان قرار می‌گیرد تکلیفمان روشن نیست معنایش این است که مجموعه فعالیت‌های مستخرج از مبنایی مثل تکلیف‌گرایی پا درهوا خواهد بود.

اولین و مهمترین کار این است که این واژگان که فضای ذهن، زبان و عمل فعال سیاسی را جهت می‌دهد تفسیر واضحی داشته باشد، تفسیر مبهم و غیرواضح بلکه در بسیاری موارد غلط مبنای کنش سیاسی قرار می‌گیرد. حالا این واژه‌ها را شما می‌توانید اضافه کنید، همین واژه و اثرش را در همین ایام (انتخابات مجلس شورای اسلامی سال ۱۳۹۴) می‌توانید ببینید.

دومین مشکل از همین منظر فقدان منطق است یا فقر منطق در تجزیه، تحلیل‌ها و استدلال‌هاست. خودمان که علاقمند به این جریان سیاسی هستیم گاهی مواقع از ناسازگاری صدروذیل استدلال‌ها و بیان‌های فعالان سیاسی اصول‌گرا کلافه می‌شویم، یعنی گاهی طرف دارد دیدگاهی را توضیح می‌دهد و از موضعی دفاع می‌کند یا تحلیلی را از واقعیتی ارائه می‌کند، آنقدر بی سروته ارائه می‌کند که شما نهایتاً یک مفهوم قابل اعتماد نمی‌توانید به مجموعه حرف‌هایی که ارائه کرده منتسب کنید و گاهی اوقات آدم تعجب می‌کند که با همچین بیانیه‌های ناسازگاری چجوری دارد زندگی می‌کند؟

مثلا از آقای دکتر لنکرانی در مصاحبه تلویزیونی پرسیدند چرا برای نمایندگی مجلس کاندیدا نشدی؟ ایشان می‌گفت: من بررسی کردم دیدم شایستگی نداشتم برای کاندیداتوری مجلس؛ این در فضایی بود که ایشان را دقیقاً شایسته‌ترین فرد برای ریاست جمهوری معرفی می‌کردند و خود او هم در این فضا آمد و ثبت‌نام کرد، وقتی از آن جلسه خارج می‌شود با چه تصویری از خودش دارد از جلسه خارج می‌شود یعنی فکر می‌کند مخاطب چه ارزیابی‌ای از وی دارد یا خودش اصلاً چه کاری را انجام داده؟ و از این دست نمونه‌ها فراوان است، این را به عنوان نمونه گفتم تا بدانید با چه مسائلی روبرو هستیم، این که من آقای دکتر لنکرانی را مثال زدم برای این بود که مشکلی ندارد و آدم سلیم‌النفسی است، اگر سلامت نفس کسی زیرسوال باشد که دیگر معلوم نیست چه می‌شود!!!

مجموعه موضعگیری‌های جریان سیاسی اصول‌گرا همین تیپی است، یعنی شما این صدروذیل‌ها را که به هم مرتبط می‌کنی هیچ منطقی بر آن حاکم نمی‌بینی، اینکه طرف فکر کند که آنچه که می‌گوید از یک نظام درونی سازگاری برخوردار باشد، عقلانیت حداقل به معنی سازگاری است، یعنی صدروذیل حرف با هم جور دربیاید. این کمترین انتظاری است که از کلام یک آدم عاقل انتظار داریم، حالا شما کلام را در کنار عملشان هم ببینید یعنی عملشان را هم ببینید این فقر از منظر عقلانیت واضح‌تر می‌شود.

مشکل سوم فقر دانش است، فرد منتسب به جریان اصول‌گرا وقتی می‌خواهد در مواردی موضع‌گیری کند مثل مواضع اقتصادی، سیاسی و ؛ مجموعه دانش‌ها و گزاره‌هایی را بکار می‌گیرد تا بتواند حرفش را بزند و منتقل کند، می‌بینید کار دارای ملات نیست و جوهری در اصل وجود خود ندارد.

بنابراین اغتشاش در عرصه مفاهیم اصلی که به معنای آرم جریان میتواند حساب شود و فقر و ناتوانی در استفاده درست از استدلال و دانش (پراستدلال بودن هم که مشهود است)، این درحالیست که جریان دینی یعنی جریان اصول‌گرا اگر یک جریان دینی در عرصه سیاست است، از یک عقبه عظیم فکری برخوردار است که اتفاقاً جریان اصلاح‌طلبی به دلایل گوناگون از آن فاصله گرفته، از ذخایر عظیم معارف اسلامی. گفتیم آن بخش عظیم معارف اسلامی که ناظر به اقتضائات انقلاب اسلامی به وجود آمده و پس از انقلاب تولید شده است.

من در جلسه‌ای که با آقای احمدی‌نژاد داشتم و پیش او رفته بودم، اتفاقاً از همین منظر عرض کردم و این چیزی بود که من روزهای اولی که ایشان در دوره اول رییس‌جمهور شده بود، در مصاحبه‌ای گفتم و نشریه راهآن را منتشر کرد، تیتری که نشریه راه زده بود این بود: ” فقر تئوریک جدی است“. عرض من این بود که آقای احمدی‌نژاد یک تجربه عملی موفق در حوزه مدیریت کشور با نگاه دینی انقلابی است، اما یک توضیح واضح منطقی و عقلانی از این تجربه عملی نمی‌دهد، وقتی که این تجربه عملی رو شد یا دیگران آن را توضیح می‌دهند یا بعداً خودش به غلط توضیح می‌دهد وقتی که به غلط توضیح می‌دهد آنچه که برای جامعه می‌ماند این تفسیر غلط است که شما بعداً دیدید از دین و از همه چیز چجوری داشت برای خودش تولید می‌کرد چون مبتنی بر آن ذخیره عظیم عقلانیت دینی نبود یا به آن ذخیره عظیم باور جدی نداشت از خودش شروع کرد به فرمایش فرمودن. نهایتاً آنچه که ما با آن روبرو شدیم این بود که اصلا دیگر نمی‌دانستیم که آبرو و حیثیت انقلاب را داریم به سبد چه کسی میریزیم!!! آخرش مسئله این شد که طرف حسابمان خلاصه متعلق به کجا هست؟! روزهای آخر به همچین سردرگمی‌ای رسیدیم، مانده بودیم که آیا اصلا اشتباه نگرفته بودیم؟!

البته ایشان مقاومت‌هایی کرد ولی آخر پذیرفت، عرضم این است که این مشکلی است واقعا که جریان اصول‌گرایی با وجود داشتن یک ذخیره عظیم منطق و استدلال اسلامی که در حوزه معارف اسلامی وجود دارد، خصوصاً معارفی که پس از انقلاب و متاثر از انقلاب است و برای انقلاب تولید شده، ولی فعالان سیاسی ما انگیزه جدی و توان جدی برای استفاده از آن را ندارند یعنی جریان سیاسی اصول‌گرایی از جریان فکری فرهنگی اصول‌گرا نمی‌تواند استفاده کند، بخشی را نمی‌تواند و بخشی را نمی‌خواهد، یعنی ظرفیتش را ندارد و نمی‌تواند استفاده کند، وقتی که نمی‌تواند استفاده بکند طبیعتاً فضای سیاسی به یک فضای عمل‌گرایی تبدیل می‌شود. یعنی عملیات سیاسی اصل قرار می‌گیرد و اگر حزبی هم تشکیل شود افرادش فیمابین دو تا انتخابات با هم کار جدی ندارند و وقتی یک عملیات جدی سیاسی مطرح می‌شود همه جمع می‌شوند و باز نقشه می‌کشند و این عملیات سیاسی که تمام می‌شود تا انتخابات بعدی باید خداحافظی بکنیم چون این وسط است که باید ارتباط فکری اتفاق بیفتد که ضرورتی برایش احساس نمی‌شود.

این فقدان عقلانیت و همه این معانی را شما در حوزه‌های مختلف ببرید، یعنی حوزه سیاست, اقتصاد و فرهنگ (حوزه‌های اصلی)، در سیاست‌ورزی که عرض کردیم، در اقتصاد مثلاً می‌گویند ما اقتصاد اسلامی می‌خواهیم، اقتصاد متأثر از دین می‌خواهیم، بعد دو نفرشان را شما جمع کن بپرس اینهایی که شما می‌گویید یعنی چه؟ نمی‌توانی یک حرف واضح ازشان بشنوی، در مسائل فرهنگی چون پیچیدگی مخصوص خودش را هم دارد معلوم است که چه میشود!!! یعنی آقای احمدی‌نژاد که قرار بود خیابان‌ها را مرزبندی کند، علمدار این شد که خانم‌ها بروند استادیوم ورزشی!!! چون تکلیف روشن نیست, طرف معلوم نیست می‌خواهد چکار بکند، بعداً معلوم می‌شود که چکار باید بکند، در فضای سیاسی و عمل که قرار می‌گیرد چون هیچ مبنایی نبود خودبخود یا مبنا تراشیده می‌شود یا مبناتراشان مبنا می‌تراشند!!! اینطوری اتفاق می‌افتد و تقریباً در همه حوزه‌ها همین جور است، یعنی شما در همه حوزه‌های فرهنگی، اقتصادی و سیاسی این ناعقلانیت سیاسی و هر سه مبنایی را که مصادیقش را عرض کردم جریان پیدا می‌کند و این همین می‌شود که ما الان با آن روبرو هستیم و تقریباً جریان نخبه اصول‌گرایی به معنای اصول‌گرایان فکری و فرهنگی هیچ موقع نتوانستند با جریان سیاسی اصولگرایی ارتباطی برقرار کنند، کاملاً یک گسستی بین این دو دسته آدم برقرار است و این دیوار هر روز دارد بیش از پیش قطورتر و پرقدرت‌تر می‌شود.

فقر دوم فقر اخلاقی است. فقر اخلاقی را من اینطور بیان می‌کنم، به هرحال جریان اصولگرا یک جریان اصولی است، یکی از جاهایی که اصول باید خودش را پرقدرت نشان بدهد حوزه اخلاق است، اخلاق وجوه مختلفی دارد و یکی از وجوه مهمش معنویتاست یعنی انسان اخلاقی اسلامیبه دنبال تعالی معنوی است. تعالی و تکامل معنوی به همان نحوی که حاج‌آقازارع الان بخواهند عملیات کربلای چهار را توضیح بدهند، باید همه‌اش را بگویند که البته مقدار زیادی از آن برای آن فضاست. با آن بچه‌های عزیز و ارزشمندی که ما توفیق داشتیم بینشان باشیم, تقریبا شب مثل روز بود، یعنی بخصوص تا ساعت‌های نزدیک به اذان صبح مثل روز بود، افرادی داشتیم بچه بودند, شهید محمد اندرزچی ۱۵ ۱۶ ساله بود، تقریباً بعضی مواقع نزدیک ۴ ساعت گریه می‌کرد، گریه با مناجات‌های طولانی یعنی فرض کن کسی دعای کمیل را حفظ باشد، ابوحمزه را حفظ باشد و بتواند در قنوت بخواند و بتواند در سجده هق هق و بلند بلند گریه کند و صبح که بلند می‌شد به معنای حقیقی مست بود، من چون بیمارستان بودم توفیق حضور در عملیات کربلای ۴ را نداشتم، من به عنوان یک طلبه واقعاً اعتقاد دارم آنچه که در کربلای چهار اتفاق افتاده اگر قبل از اسلام بود حتما جزء قصص قرآن بود. چطوری قرآن گشته قله اتفاقات توحیدی را گزارش کرده! این حتماً از قلل این اتفاقات بود.

معنویت که می‌گوییم یعنی چنین چیزی یا شبیه چنین چیزی. خب این چیزی است که این و یا شبیه به این را جامعه باید از جریان اصولگرایی انتظار داشته باشد، شبیه به این را گفتم چون این که به همین راحتی شدنی نیست اما آنچه که جامعه از ما شاهد است یک منفعت‌طلبی و یک قدرت‌طلبی فوق‌العاده است، منفعت‌طلبی خودش را در منافع اقتصادی نشان می‌دهد، یعنی فعالان سیاسی‌ای که در جریان سیاسی هویت می‌گیرند, تقریباً همه انتظار دارند همین که اندکی از دوران نقش‌آفرینی در حکومت گذشت یک باروبنه خوبی ببندند و این را تجربه هم کردند حتی جوان‌ها، جوان‌های انقلابی که در دوران مبارزات دوم خرداد در دانشگاه‌ها داشتیم، بعد وارد دولت شدند، نهایتاً آنها هم به همین حزب جهانی و ائتلاف جهانی منفعت‌طلبان در فضای اصول‌گرایی پیوستند و باروبنه بستند، قدرت‌طلبی سیاسی هم همینجور، حتما این روزها فراوان ما شاهد خواهیم بود که عمده نقش‌آفرینی‌ها در چنین فضایی است، سهم و سهام خودمان را باید از قدرت سیاسی و مناصب سیاسی پیدا کنیم، گویی تلقی این است که مناصب سیاسی غنائم پس از پیروزی‌اند، غنیمتی که جنگ‌آوران پس از جنگ به دست می‌آورند، مناصب سیاسی غنائم پیروزی‌اند که ما پس از اینکه پیروزی را بدست آوردیم باید بین خودمان تقسیم کنیم و دلیلی ندارد کسی که در فرآیند این پیروزی سهیم نبوده چیزی گیرش بیاید، بنابراین سهم بیشتر مال کسی است که سرمایه‌گذاری بیشتری کرده. در این فضا یک ظاهرگرایی دینی از این حمایت می‌کند یعنی یک تشرع و ظاهرگرایی دینی انقلابی این را در یک حصار امنی قرار می‌دهد یعنی کسی که در فضای قدرت‌طلبی سیاسی و منفعت‌طلبی اقتصادی نقش‌آفرینی می‌کند ولی این را شفاف و عریان به رخ نمی‌کشد، این در ظرف و لفافه و پوشش یک تظاهر دینیپیگیری می‌شود و فاجعه صدچندان می‌شود!!! حالا یک آدمی که به دنبال منافع مادی خودش است و مثل هر مبارز سیاسی به دنبال مناصب سیاسی است، هر کسی که در میدان سیاست نقش‌آفرینی می‌کند اما این را در پرده و لایه فریبنده هم می‌پوشاند و در واقع مدام آن را توجیه می‌کند، معلوم است که چه بلایی بر سر آن ظاهر که یک جوری بیانیه دین‌داری است خواهد آمد!!! “ظاهرگرایی دینیبعنوان نمود و ظاهر و نماینده دین در چنین رویکردی است، حالا معلوم است با آن چه اتفاقی می‌افتد، این از حیث مصیبتی است که از حیث مسائل اخلاقی در حوزه سیاست بر سر جریان سیاسی اصول‌گرایی آمده، از حیث مناسبات اجتماعی از منظر اخلاقی, نوع‌دوستی کمترین انتظاری است که از انسان سیاسی اصول‌گرا می‌رود. اما به هرحال هرکسی که می‌گوید من از منظر مصلحت اجتماعی وارد فعالیت سیاسی می‌شوم فضای عمومی دینداران یا اصول‌گرایان در عرصه سیاست این است که ما یک تافته جدابافته دارای امتیازات ویژه هستیم، بنابراین اگر خودی و غیرخودی مطرح می‌شود اینجور تفسیر می‌شود که یعنی اگر در حوزه سیاست منافعی وجود دارد مال خودی‌هاست و اگر در حوزه سیاست چیزی برای بهره‌مند شدن وجود دارد مال خودی‌هاست.

اما واقعش این است که آن مجموعه فعال سیاسی که منفعت‌طلبی و قدرت‌طلبی سیاسی خودش را با یک ظاهرگرایی دینی پاسداری می‌کند و این همانی می‌شود که می‌گوییم خودی و دیگران همه می‌شوند غیرخودی، می‌خواهم درک حضوری شما را به شهادت بطلبم، من با این دو تا جمله‌ای که عرض می‌کنم. ببینید با دیکته شده ماها چه مناسبتی دارد، چه نسبتی دارد؟ حضرت امام دارد از مردم یاد می‌کند، ببینید با این جمله ایشان ماها الان چه نسبتی داریم؟ جمله‌ای که ما میشناسیم. مثلا می‌فرمایند:

مردم ایران که جان من فدای تک تک آنها باد…!!! یعنی شما ببینید یک نگاه، چهارچوب فکری و بینشی به همه این آدم‌هایی که در کوچه و خیابان است می‌گوید جان من فدای تک تک آنها باد!!! به همه این دخترها و پسرهایی که در خیابان‌ها هستند می‌گوید جان من! جان کسی مثل امام خمینی فدای اینها!!!

مرحوم آسید احمد آقای خمینی میگفت که بعد از رحلت امام ( این جزء ماندگاترین نکات برای من بود ) من فهمیدم که همان اندازه که امام مردم را دوست می‌داشت مردم هم او را دوست می‌داشتند یعنی گویی آنهمه عشق‌ورزی مردم به امام برای کسی که شاهد عشق امام به مردم بود دلیل کافی نبوده، عشق ورزی‌ای که حاج‌آقای زارع می‌تواند برایتان تعریف کند، آنهم برای این کافی نبود, سند رسایی نبود. همه محبت شما به او به اندازه محبت او به شما نیست. این مبنا و چهارچوب یک نگاه دینی کامل به دیگران است، حالا ببینیم نسبت ما الان با دیگران چجوری است؟ الآن می‌بینید ما وقتی که می‌خواهیم جمع شویم خودمان جمع می‌شویم و خودمان رأی می‌دهیم، نمی‌توانیم با بدنه مردم خیرخواهانه ارتباط برقرارکنیم، بعد هم فکر می‌کنیم خودمان مهم هستیم یعنی اگر خودمان جمع شویم, خودمان وحدت کنیم و خودمان یکی بشویم مسئله حل شده است؛ نگاهمان الان این است. حالا این را در فضایی که ما الان با آن روبرو هستیم مطرح کنیم، من چون خدمت عزیزانی که در این فضا موثرند عرض کردم همینجا عرض می‌کنم، شما اختلافی که جریان اصول‌گرا در انتخابات ریاست جمهوری کرد و این وحدتی که الآن دارد به دنبالش می‌رود را در نظر بگیرید، یعنی آنجا اختلاف و اینجا وحدت، من فکر می‌کنم ساده‌ترین تفسیر از هر دوی اینها قدرت‌طلبی است، اینجا اتفاق می‌کنیم چون اگر اتفاق نکنیم می‌بازیم، آنجا اختلاف می‌کنیم چون به پیروزی اطمینان داریم، توقع ما این است، چون به پیروزی اطمینان داریم مهم این است که باید از همدیگر سهم ببریم، یعنی حالا که قرار است یکی از ما رییس جمهور شود چرا من نشوم؟! ولی اینجا که می‌بینیم وقتی که همه با هم نشویم می‌بازیم، همه یکی می‌شویم، یعنی همانهایی که آنموقع می‌گفتند وحدت هیچ دلیلی ندارد الان همه با هم دنبال وحدتند، این را می‌گویم تا آن غده چرکی فساد اخلاقی دیده بشود که ما مشکل‌مان این است که دنبال منافع خودمان هستیم، چون دنبال منافع خودمان هستیم هرجا به شکل خودش بروز می‌کند. الان همه دارند با هم جلسه می‌گذارند، خب این جلسه را وقتی می‌گرفتید که اثرش فوق‌العاده بود، اثرش بینهایت بود، چه کسی می‌تواند این ماجرا را جمع کند؟

فقر سوم فقر گفتمان است، گفتمان مجموعه‌ای از مفاهیم, نظریات, آدم‌ها و اتفاقاتی است که در یک شرایط خاص به یک مجموعه هویت می‌دهد مثلاً شما وقتی می‌گویید گفتمان اصلاحات از مجموعه‌ای از حرف‌ها و اتفاقات و آدم‌ها صحبت می‌کنید که اینها در کنار هم یک هویت واحدی را به مجموعه می‌دهد، جریان اصول‌گرایی متمایز از اصل انقلاب اسلامی که هیچ ربطی به این جریان و هم عرض سایر جریانات سیاسی ندارد خودش دارای گفتمان واضحی نیست، همیشه به صورت انفعالی است یعنی باید طرف مقابل میدان بازی را رقم بزند، حرف بزند، جریان درست بکند، اتفاق پیش بیاورد تا جریان اصول‌گرایی به صورت انفعالی با آن مواجه بشود، معلوم است که انفعالش هم چجوریست، یعنی هر مخاطبی، هر شاهدی و هر ناظری اگر آن را بداند، ضعفمهمترین مشخصه چنین فضایی می‌شود چون همیشه رقیب آن بازی را رقم می‌زند و همیشه این قرار است پیروی بکند، همیشه او در فضای سیاسی دیگری و این در فضای سیاسی پیرو اوست، چون نقش‌ها و حرف‌های اصلی را طرف مقابل ایفا می‌کند و این همیشه حرف‌ها و نقش‌هایش پس از او باید باشد. مثلاً همین الان جریان سیاسی اصول‌گرا، دیشب به شوخی می‌گفتم اگر این فتنه نبود الان این رفقای ما چه می‌خواستند در جامعه بگویند؟! به هر دلیلی فکر کنید که این اتفاق نیفتاده بود، ۶ سال پیش بود دیگر! نظام اسلامی از آن عبور کرد، البته باید توجه به آن داشته باشیم، در حدی که توجه به آن داشته باشیم اما این که اگر من تا آن را زنده نکنم نمی‌توانم با جامعه ارتباط بگیرم، چجوری می‌شود منطقا از این دفاع کرد؟ چرا یک جریانی باید به اتفاقات گذشته پایبند باشد؟ یا چقدر باید به اتفاقات گذشته پایبند باشد؟ البته حتماً اتفاقات گذشته باید دیده بشود ولی چقدر؟ بالاخره ما یک کشور, مردم و جامعه‌ای هستیم رو به آینده یعنی جریان اصول‌گرایی همیشه به دنبال بازتولید هرآنچه که در گذشته اتفاق افتاده است می‌باشد و جالب این است که گذشته را هم همیشه رقیب بوجود می‌آورد و این در یک حالت انفعالی با او گذشته را رقم می‌زند، یعنی رقیب فعال و خودش منفعل است و رقیب گذشته را رقم می‌زند و وقتی گذشته شد می‌شود محل مباحثه، یعنی اول باید یک چیزی قدیمی بشود یک خورده از آن بگذرد بعد ما هی همان را تکرار کنیم. البته من نگاهم این نیست که گذشته را نباید دید اما این که باید گذشته را همه دید محل بحث است، یعنی همه آنچه که شما ببینید فقط آن است، الان هم دارم موضع‌گیری سیاسی دوستان خودمان را تعقیب می‌کنم می‌گویم کلید واژه فتنه و امثالهم اگر از صحبت‌هایشان حذف بشود تقریباً دیگر چیزی باقی نمی‌ماند یعنی الآن جامعه می‌خواهد این را انتخاب کند، می‌خواهد چه کسی را انتخاب کند؟ این که دارد می‌گوید من ضدفتنه‌ام فقط همین!!! هرچند اتفاق مهمی است اما آیا کافی است؟ آیا برای کار پیش‌رو، کاری که قرار است در آینده انجام بگیرد کافی است؟ شما می‌توانید مواضعی داشته باشید که حتما هم باید داشته باشید، اما چون گفتمان وجود ندارد, یعنی دیدگاه واحد انسجام بخش و ادبیات رسایی وجود ندارد، زبان ضعیفی وجود دارد. شما فرض کنید در فوتبال یک گل زده می‌شود, می‌بینید این گزارشگرهای تلویزیون آن را چند جور می‌گویند؟ صد جور! یعنی کلی واژه و مفهوم برای بیان یک چیز ساده وجود دارد، ولی ببینید ما این همه معارف و حرف برای گفتن به جامعه داریم اما عموم افرادی که از طرف این پایگاه دارند حرف می‌زنند حتی خودشان حوصله شنیدن حرف دوباره خودشان را ندارند یعنی به صورت بیانی هم دچار ناتوانی هستیم، من مثلاً خیلی وقت‌ها گوش می‌دهم می‌بینم مبتدا و خبر جور درنمی‌آید، یعنی طرف مبتدا را می‌گوید، خبر از دستش در می‌رود، خصوصاً این تتابع اضافات که در حرف زدن اتفاق می‌افتد, آخرش را نمی‌داند که چه باید بگوید، مثلا بگوید است یا بگوید بود؟ کاملاً از دستشان در می‌رود یعنی قدرت کلام و قدرت ذهنی و عقلانی، بالاخره یک قدرت بیانی هم می‌خواهد، غالباً از یک چنین نعمتی محرومیم یعنی واقعاً اینها را باید عرض بکنم چون شما در نقطه شروع یک کار جدید هستید.

فقر بعدی فقر نهادی است، نهادهای سیاسی جریان اصول‌گرا بسیار غیرمنطقی متکثرند یعنی از این چند نهادی, چندحزبی و چندتشکیلاتی تفسیر معقولی وجود ندارد یعنی مثلاً آدم نمی‌داند ایثارگران با رهپویان چه فرقی می‌کند یعنی یکی مثلا بیاید به آدم بگوید حزب و جریان و جعیت ایثارگران با حزب و جریان و جمعیت رهپویان چه تفاوتی با هم می‌کند؟ چون قرار است که آنهایی که به این جریان یا به آن جریان می‌پیوندند بدانند به کی بپیوندند و به کی نباید بپیوندند. باید یک چیزی باشد دیگر، حالا غیر از شخص شخیص و ارزشمند دکتر زاکانی که جای خودش را دارد، طرف باید بداند که چرا من باید این را انتخاب کنم و چرا آن دیگری را نباید انتخاب کنم؟ یعنی یک تکثر بی‌معنا وجود دارد، بخصوص در شهرستان‌ها، حتما شاهد هستید یک مجموعه محدودی آدم داریم، در جلسات همه اینها می‌آیند یا لااقل عموماً می‌آیند. چون فرقی نمی‌گذارند، برایشان فرقی نمی‌کند که حالا این باشد یا آن، می‌خواهند در فضای انقلاب نقش سیاسی ایفا کنند، برایشان فرق اساسی نمی‌کند.

در واقع ما بی‌دلیل یک سایش و فرسایش سیاسی در نیروها و سرمایه‌هایمان بوجود می‌آوریم، یک موقع اگر دلیلی پشت این بود، می‌گفتیم ما چندگانه شده‌ایم, تقسیم کار خوبی کرده‌ایم، تیترهای روزنامه‌های اصلاح‌طلب چقدر قشنگ همدیگر را تقویت می‌کنند، یعنی شما وقتی این روزنامه‌ها را نگاه می‌کنید معلوم است که سیستم دارد و تقسیم کار صورت گرفته است.

ولی از این طرف بگویید یک تقسیم کاری هم وجود دارد که ما بفهمیم این مجموعه قرار است این کار را بکند، آن مجموعه قرار است کار دیگری بکند، این هم که الحمدلله بطور مکشوف و مشهودی وجود ندارد. یعنی هیچ دلیلی ندارد که آدم بپذیرد که اینها باید چندتا باشند، بنده که بی‌اطلاع نیستم، فرق جدی در خیلی از اینها نمی‌بینم و اتفاقا چون نمی‌شود فرق گذاشت نهادسازی و حزب‌سازی که قرار است نیروهای انقلابی و حزب‌اللهی و اصول‌گرا را انسجام‌بخشی کند، دقیقاً همین عامل اختلاف می‌شود.

شما اگر به شهرستانی بروید می‌بینید مجموعه‌ای از نیروهای سیاسی دارید, چون که یک نفر عضو فلان حزب و دیگری عضو حزب دیگری است، از این جهت که اعضای احزاب مختلف مثلاً مربوط به یک عقبه‌ای می‌شوند، پس ما باید حتماً با هم فرق بکنیم، مجبوریم فرق بتراشیم یا مجبوریم کاری بکنیم که فرق بوجود بیاید، بنابراین بخاطر اینکه این تکثر نهادها, احزاب، گروه‌ها و دفاتر سیاسی معنادار بشود به این اختلافات دامن زده می‌شود، جالب است یک بار خدمت حاج‌آقای‌زارع بودیم، در مجموعه‌ای دوستان داشتند پیگیری می‌کردند که چه کسی فرماندار بشود، کسی فرماندار بود که قرار بود او را بردارند و یکی دیگر را بگذارند، من خدمتشان گفتم این بحث چیست که آدم آنها نباشد و آدم ما باشد؟ هیچ فرقفی با هم نداشتند فقط فرقش این است که او آدم آنهاست و این آدم ماست!! تفاوت جدی‌تری ندارند. چون وقتی تفاوت گذاشتیم باید اینها را یکجوری درست کنیم دیگر، یعنی ناهماهنگی‌ها و ناهمدلی‌هایی که محصول این تکثر است، تکثر بی‌مبنا و بی‌منطقی که هیچ تفکری هم پشتش نیست، مشکل دوم این جریان سیاسی غیرپویا, غیرتحولی و غیرتکاملی بودنش است. یعنی یک جریان سیاسی در جریان سیاسی اصول‌گرا درست می‌شود، تقریباً سیستم میراست یعنی حتماً یک آغاز پراوجی دارد، همان روزهایی که این رهپویان را تشکیل داده بودند و حاج‌آقای‌زارع عزیز ما در جلساتشان شرکت کرده بودند، استنباط ایشان و خبرهایی هم که به ما می‌رسید، فکر می‌کردیم یک کار عظیم اصول‌گرایی دارد اتفاق می‌افتد، واقعا ذهنیت ما این بود، هی جمع شد و جمع شد تا رسید به اینی که الان ما با آن روبرو هستیم. تقریباً این سرگذشت و قصه همه این تشکل‌ها و احزاب است، یعنی شما یک نهاد و حزب سیاسی درست می‌کنید، اوایل که روزهای اوج است، روزهای اول که روزهای گل و بلبل است ولی بتدریج به سمت افول می‌رود و اگر بگردیم علتش را در همین مقدماتی که عرض کردم جستجو کنیم، می‌یابیم یعنی این نتیجه قهری همان مقدمات است، انتظار طبیعی هم همین است که باید چنین اتفاقی بیفتد و حتماً شما باید با یک تشکیلاتی روبرو می‌شوید که مسیر بلندمدت آن میراست یعنی حتما! کم‌کم عمر آن تمام می‌شود و باید برویم یکی دیگر راه‌اندازی بکنیم که بتوانیم اهدافمان را پیگیری کنیم، علاوه بر آن خود فقدان رهبری سیاسی برای اعضاست یعنی جریانات سیاسی اصول‌گرا با این زیرشاخه‌هایی که درست می‌کند نمی‌تواند یک نماد سیاسی داشته باشد، منظور از نماد مجموعه‌ای از افکار, مواضع, عملکردها و تحلیل‌های مربوط به این حزب و جریان است, از این مجموعه‌ای از افراد که نقش دکترین را دارند و نوعی حجیت و مرجعیت را در آن حوزه‌ها دارند باید شنیده بشود یعنی وقتی که او گفت و از زبان او جاری شد این حجیت داشته باشد، حالا این حجیت هم به دلیل اعتبار و منزلت اجتماعی سیاسی‌شان است و هم مهمتر از آن به دلیل توان فکریشان است.

یک بار آقای دکتر زاکانی از آقا نقل می‌کردند که فرمودند: حزب آنموقعی بوجود می‌آید که افکاری وجود دارد و قرار است این افکار به بدنه اجتماع جاری و ساری بشود، یک منشایی دارد و این سیستم لوله کشیده و شبکه‌ای که بوجود می‌آوریم که از آن بتواند به بدنه جامعه جریان پیدا کند، آنموقع می‌گوییم حزب و تشکیلات سیاسی. خب وقتی که افکار پرقدرت متمایز و آدم‌ها با این ویژگی‌ها وجود نداشته باشد اساساً دیگر حزب معنای خودش را از دست می‌دهد پس منطقاً چنین چیزی باید میرا باشد که هیچ جای کارش درست شکل نگرفته.

این مشکل جریان سیاسی اصول‌گرا به معنای عامش است که فکر می‌کند رهبر انقلاب اسلامی رهبر اصول‌گرایی است و طرف مقابل هم اتفاقا می‌خواهد همین را جا بیندازد چون می‌خواهد جایگاه رهبری را تقلیل بدهد. جریان سیاسی اصول‌گرایی هم که خودش نمی‌تواند هویت واحدی با افکار واحد و رهبری واحد بوجود بیاورد خودش را آنجا می‌چسباند، این اتفاق که می‌افتد در دوره‌های مختلف معلوم است که چه بر سرش می‌آید، مثلاً رهبری انقلاب اسلامی باید انقلاب جهانی اسلامی را رهبری کند، باید دولتی غیراصول‌گرا را مدیریت کند، وقتی که دولت غیراصول‌گرا اتفاق می‌افتد، جریان اصول‌گرا آخرش نمی‌فهمد با دکتر ظریف و کارهایش چکار باید بکند؟ چون می‌گوید من ذیل مواضع رهبری با همان دقت می‌خواهم حرکت بکنم. رهبر انقلاب, رهبرکشور, باید دولت را اداره بکند، مجموعه‌ای که با مکانیزم‌های قانونی به سر کار می‌آمدند و قدرت سیاسی و اداره کشور الآن به عهده آنهاست و او الآن باید آنها را مدیریت بکند، فقط این جریان هم که باید بتواند نگاه‌های متفاوت انتقادیدر این عرصه داشته باشد, دچار تعارض می‌شود، حالا چون عمدتاً هم به صورت افراطی تند و ظاهرگرا حرف‌هایش را می‌زند، همین که رهبری فرمایشی یا موضعی می‌گیرد، فردایش دیگر نمی‌داند باید چه کار کند، چون تعریفش این نیست که من می‌توانستم و من باید به عنوان یک جریان سیاسی در کنار جریان سیاسی دیگر در ذیل نظام جمهوری اسلامی ایران که هویت‌بخش او جایگاه رهبریست فعالیت سیاسی کنم. چون نمی‌تواند تفکیک کند دچار بحران می‌شود و در واقع هم یک هویت مضمحلی پیدا می‌کند که این هویت مضمحل اگر زمان حاکمیت دولت اصول‌گراست یک جور می‌شود و در زمان حاکمیت دولت غیراصول‌گرا یک جور دیگری می‌شود، یعنی بازی سیاسی رقم نمی‌خورد.

آخرین فقر هم فقدان یا ضعف نیروی انسانی در حوزه سیاست است. جریان اصول‌گرایی مجموعه نیروی انسانی‌ای که در حوزه سیاست دارد، چه آنهایی که مناصب سیاسی می‌گیرند و چه آنهایی که در حال فعالیت سیاسی هستند، سطحش از سطح نیروهایی که می‌تواند لااقل بکار بگیرد و باید بکار بگیرد بسیار پایین‌تر است. من یکی دو نمونه عرض می‌کنم، تقریباً اکثریت قریب به اتفاق طلابی که در قم دارند در خیابان‌ها رفت و آمد می‌کنند و معمم هستند شرط نمایندگی مجلس شورای اسلامی را دارند. در دوره‌های گذشته دو تا روحانی به عنوان کاندیدای جریان اصول‌گرا برای مجلس ثبت نام کردند که هر دو این شرط را نداشتند و بزرگواری که در لیست قرار گرفت با تبصره مدیرکلی قرار گرفت، یعنی اگر کسی کارشناسی داشته باشد با پست مدیرکلی جبران می‌شود و شد نماینده تهران در مجلس شورای اسلامی. نمایندگی تهران که در دوره‌های آغازین پیروزی انقلاب اسلامی و در مجالس اول و دوم کسی مثل آقا بوده، ببینید کار به کجا رسیده؟ یکی از دو روحانی محل بحث با تبصره مدیرکلی قبول و یکی رد صلاحیت شد، یکی از همین منظر ردصلاحیت شد و دیگری با تبصره مدیرکلی شد نماینده مردم تهران. حالا شما این را بگذارید کنار دستاوردهای حوزه پس از پیروزی انقلاب با رویکرد انقلابی و اصول‌گرایی، بنده که توفیق دارم حوزه علمیه را بشناسم عرض می‌کنم, حوزه علمیه قم امروز حوزه انقلاب اسلامی است، یعنی آن بدنه اصلی بوجود آمده حوزه پس از انقلاب همان بچه‌های جبهه و جنگ هستند که خودشان را برای انقلاب آماده کردند ولی جریان سیاسی اصول‌گرا تقریباً به قریب به اکثریت آنها اذن ورود نمی‌دهد، خود آنها هم از آنجا که حوزه سیاست بسیار پرهزینه است انگیزه حضور ندارند، وقتی نه او اجازه بدهد و نه این انگیزه داشته باشد، این می‌شود که شما وقتی می‌خواهی برای تهران بزرگ با این عظمت کاندیدا بدهی کاندیداها اینجوری درمی‌آید، دیگر آنها نیستند یعنی دیگر مجلس آن کلاس را ندارد که ما بخواهیم یزدی بیاید و رقابت کند و نماینده مجلس بشود، الان کسی می‌تواند به سید احمد آقای خاتمی بگوید بیا کاندیدای مجلس شو؟ احتمالا می‌گوید وقتم تلف می‌شود ولی اوایل انقلاب در قم رقابت انتخاباتی بین آیه‌الله یزدی و آقای خلخالی می‌شود و اینجا هم همینجور بود. همه بزرگان بودند چون فکر می‌کردند مجلس مهم است. آقای احمدی‌نژاد مجلس در راس امور نیست، پربیراه نبود چون بالاخره آن مجلس الان کشیده به چنین جایی. این تقریباً عمومیت دارد یعنی تقریبا جریان اصول‌گرایی فضای عام است، بنابراین عرض من این است که مجموعه معضلات که طبع عرایضم که تا حدی سیاه‌نمایی بود ولی زیر این سقف است. اینها واقعیت‌هایی است که ما را کم‌کم دارد ما را محصور می‌کند یعنی دایره را هی تنگ‌تر و تنگ‌تر می‌کند و یک محدوده کمی از ما می‌شویم که بعد هم خودمان می‌گوییم, خودمان هم از خودمان هی خوشمان می‌آید یعنی وقتی با هم هستیم خیلی خوب هست و طرف مقابل هم از نگاه ما دائم دارد می‌بازد همیشه فکر می‌کنیم که الان یک جا مثلا تَقش در می‌آید، مثلا برجام تقش در می‌آید ولی آن هربار به شکلی کار خودش را انجام می‌دهد و جلو می‌برد، حالا چاره چیست؟ ببینید راه چاره این است که نهادهای سیاسی و تشکیلات سیاسی که اینجور مسئولیتی را برعهده گرفته و ما می‌توانیم این کار را نکنیم، یعنی هیچ کسی ما را الان مجبور نمی‌کند که بیاییم حزب و تشکیلات بزنیم. اگر می‌خواهد این کار را بکند اولاً باید یک تبدیلی از مجموعه معارف اسلامی ناظر به حوزه سیاست با توجه به حوزه سیاست انجام بدهد و ادبیات رایج در گفتمان سیاسی اصول‌گرا ادبیات فاخری بشود یعنی از این سطح ادبیات سیاسی موجود در جریان اصول‌گرا با این آدم‌ها نمی‌شود عبور کرد. یعنی اگر نتوانیم افرادی که صاحب فکر و اندیشه هستند را در حوزه سیاست داشته باشیم و از مجموعه بیانیه‌های جاری شده از زبان آنها در تحلیل اتفاقات سیاسی و در برنامه‌ها و مواضع و تصمیم‌گیری‌های سیاسی استفاده کنیم سطح نازل عقلانیت سیاسی امروز بدتر از دیروز خواهد شد چون همین مقدار آدم‌ها جایشان را به آدم‌هایی که دارای همین سطح و بدتر هستند می‌دهند و با این فجایع اخلاقی که ازش صحبت کردم این ماجرا به صورت دور باطل فقر می‌شود. بنابراین باید یک جریانی نهادی, تشکیلات سیاسی اراده کند که افراد توانمند فکری آماده بکار برای کار سیاسی در حوزه سیاست که دارای ظرفیت فکری هستند را وارد کار بکند، اگر نتواند این کار را بکند وضع همینی است که هست.

این کار اول و مهمی است که باید اتفاق بیفتد، اگر این باشد در واقع حزب به معنای مدرسه تربیت نیروی سیاسی است، حزب در نگاه اسلامی کلاس و مدرسه تربیت آدم‌هاست، این اتفاق این است که این حزب دارای معلمانیست، حزب جمهوری اسلامی ایران را دوستان و بزرگوارانی که پیشکسوت انقلاب اسلامی هستند یادشان هست، وقتی ما دانش‌آموز بودیم عضو حزب جمهوری اسلامی ایران شدیم، وقتی عضو شدیم جلساتش را شرکت می‌کردیم، تمام مراحل پذیرش حزب با دوره‌های آموزشی بود، طرف باید دوره‌های آموزشی را طی می‌کرد که همچین آرزویی هم ما داشتیم که بتوانیم این پله‌ها را طی کنیم و عضو حزب جمهوری اسلامی بشویم، حزب جمهوری یک جزوه بنام مواضع مادارد که جالب اینجاست که آن متن هنوز از قویترین مانیفست‌هایی است که در جمهوری اسلامی نوشته شده یعنی اگر بخواهیم یک متن پیدا کنیم و بگوییم جمهوری اسلامی ایران را در آن متن معرفی کنیم مواضع مااست، جالب است که آن متن مبنا بعدا توسط شهید بهشتی و رهبران حزب بعنوان مرامنامه و مبنای حزب جمهوری اسلامی تدریس می‌شد.

من این را از حاج‌آقای‌زارع می‌پرسم که از آقای دکتر زاکانی بپرسد این مرامنامه و مواضع بنیادین رهپویان و ایثارگران چیست؟ چون می‌خواهیم بدانیم، ممکن است آن جزوه مواضع مادر سایت‌ها هم باشد. این اتفاق که بیفتد شما می‌توانید آدم‌ها را جمع کنید و بگویید که ما چه هستیم و چه مواضعی داریم، در هرصورت من عذرخواهی می‌کنم، من این شقشقیه را خوندم . دیگر با آثارش حاج آقای زارع هرکاری می‌خواهد بکند.

ارسال دیدگاه

Time limit is exhausted. Please reload the CAPTCHA.