Atani

فضای بحث ما این بود که توجه بکنیم به محدودیت‌های جریان سیاسی، فرهنگی، اجتماعی اصول‌گرایی و اصول‌گرایی را هم به طور ضمنی اینجور معنا کردیم که دینی‌تر به حوزه فعالیت اجتماعی نگاه می‌کند، با نگاهی و با تفسیر دینی‌تری سیاست‌ورزی می‌کند، به این دلیل معلوم می‌شود که خیلی از این دسته‌بندی‌ها در این چهارچوبی که ما از آن صحبت می‌کنیم معنا پیدا نکند اما این ملاک خوبی است یعنی هر کسی که با مبنای به نسبت دینی‌تری فعالیت سیاسی می‌کند طرف حساب این گفت و گوی ماست.

از سوی دیگر همین واژه دینی‌تر یک معنای متضمن آن این است که ما نباید اصول‌گرایان را در یک سطح واحد ببینیم، انگار با یک واقعیت مشکک و ذومراتبی روبرو هستیم، برخی از برخی می‌توانند اصول‌گراتر باشند، ضمن این که می‌توانند یک حدی از اصول‌گرایی را داشته باشند، بنابراین در اصول‌گرایی باید به طیفی برسیم و بتوانیم درجه عضویت برای آن تعیین کنیم یعنی به جای آن که بگوییم یک نفر اصول‌گراست یا نیست، بگوییم چقدر اصول‌گراست و چقدر نیست چون دنیای واقعی چنین حالتی را دارد الان هم که مشاهده می‌کنیم چنین حالتی را احساس می‌کنیم، هر اندازه به سمت کاملترش نزدیک می‌شویم طبیعتا مطلوب‌تر و جدی‌تر وارد اصل ماجرا می‌شویم.

ما برای این جریان با تفسیری که می‌کنیم محدودیت‌هایی را تشخیص دادیم، اولین محدودیت را در قلمرو عقلانیت عرض کردیم که بعدا باید در فرصت مقتضی به بررسی و تبیین این محدودیت بپردازم.

مسئله دوم گفتمان است، عرض من این بود که این جریان که به طور اجمال من معرفی کردم از یک گفتمان جامع و منسجمی هم برخوردار نیست. منظور از گفتمان مجموعه واژه‌ها، آدم‌ها، نظریه‌ها، نهادها و موضع‌گیری‌هایی است که بیانگر یک جو و فضا در یک زندگی سیاسی و اجتماعی است. نقش گفتمان برای فضای سیاسی و اجتماعی شبیه نقش هوا برای ماست، شبیه نقش آب برای ماهی است. یعنی جوی که در آن زندگی و تنفس می‌کنیم و در آن فکر می‌کنیم و عمل می‌کنیم و در حقیقت بخش زیادی از تاثیر آن فضا و جو غیرارادی است، یعنی ما ممکن است به همه ظرفیت‌های گفتمانی و ویژگی‌های آن توجه نداشته باشیم اما آن فضا در حالی که ما متوجه آن نیستیم اثر خود را خواهد گذاشت و رفتارهای ما را شکل می‌دهد و همه حیثیت سیاسی، فرهنگی و اجتماعی ما را رقم می‌زند.

البته واژه گفتمان از واژه‌های پست مدرن است، ما به تمام لوازم این واژه تن نمی‌دهیم، داریم یک عاریتی از آن را می‌گیریم، مهم‌ترین خصوصیت پست مدرن این است که واقعیتی پشت سرخودش ندارد. دورانی است که علم و دانش عمدتا به طور بسیار پرقدرتی نسبی شده یعنی اساسا واقعیت برای دانش در دوران پست مدرن اهمیت ندارد، به همین دلیل فلسفه‌های تحلیلی زبانی و هرمونوتیکی و اوج آن مثل گفتمان در واقع مبنای حیات انسانی و یا تمام هستی ممکن است قرار بگیرد، یعنی به جای اینکه به دنبال کشف واقع و تولید دانش باشند یا یک بیانیه برای بیان واقعیت باشند خود بیانیه‌ها محل گفت و گو قرار می‌گیرند و محل اهتمام و توجه آن. ما به تمام ملازمات آن لازم نیست تن بدهیم، اما عاریه را بگیریم و این استفاده را از آن بکنیم، اگر این تعبیر من بتواند مقصود من از گفتمان را بیان کرده باشد، ما می‌توانیم در فضای جامعه‌ای که در آن زندگی می‌کنیم از یک ابرگفتمان (گفتمان اصلی گفتمان انقلاب اسلامی) صحبت بکنیم و در ذیل آن از خرده گفتمان‌هایی که خودشان تمایز‌هایی با هم دارند، اما در ذیل گفتمان اصلی انقلاب اسلامی قرار دارند. بنابراین ما الان در فضایی هستیم که به نظر می‌آید اصل گفتمان انقلاب اسلامی ( که من مختصاتش را عرض خواهم کرد) هنوز رقیب جدی ندارد اما در ذیل آن گفتمان‌های متعددی شکل گرفته و به نحوی وجود دارند و الان هم در حال رقابت و مبارزه با هم قرار دارند و حتی گفتگو وجود دارد.

می‌خواهم مروری بکنم از اصل آنچه که می‌توانم اسمش را گفتمان انقلاب اسلامی بگذارم ریشه‌اش را باید از دوران مشروطه شروع کنم، تقریبا عمده تحولات دوران معاصر ایران رگ و ریشه‌اش را باید از دوران مشروطه آغاز کرد، یعنی آغازش از دوران مشروطه رقم خورده و این اتفاقات بعدا پی در پی اتفاق افتاده تا پیروزی انقلاب اسلامی.

دوران مشروطه آغاز دورانی است که این غرب جدید خودش را نشان داده، این پیشرفت‌های علمی، اجتماعی، سیاسی و فرهنگی خودش را نشان داده، این پیشرفت‌ها آنچه که در آن دوران خودش را نشان داد عمدتا پیشرفت‌های اقتصادی و علمی بود و بقیه آنها طفیلی این پیشرفت‌ها بوده است.

اما در ایران فوق‌العاده اثرگذار شد مثل همه کشورهایی که در این مواجهه قرار گرفتند، از همان موقع حداقل چهار نحله فکری در ایران شکل گرفت یعنی از دوران مشروطه، آدم‌هایش هم قابل ردیابی هستند. یک نحله، نحله‌ای بود که فکر می‌کرد آنچه که در غرب اتفاق افتاده اول و آخر اتفاقات انسانی است و پایان تاریخ است. ما هرآنچه عرضه داریم باید مصروف این کنیم که از این تجربه بیاموزیم و این تجربه را در کشور خودمان بدون کم‌و‌کاست پیاده کنیم.

یک رویکرد ملی بود، رویکرد غرب‌گرا که بعدا می‌توانیم اسم آن را لیبرال بگذاریم، در ادبیات تاریخی انقلاب اسلامی. یک رویکرد ملی‌گرایی وجود داشت و دارد که بالاخره ایران و ایرانی و هویت ایرانی و فرهنگ ایرانی عمدتا با تکیه بر زندگی ایرانی قبل از اسلام برایش اهمیت داشته، بازگشت به هویت ایرانی قبل از اسلام، اینها وجود داشتند، هنوز هم عقبه‌هایشان وجود دارد، مثل احیای دوران هخامنشی پادشاهی، هویتی ایرانی و زندگی مسالمت‌آمیز در فرهنگ و آیین زرتشی ولی عمدتا چنین نگاهی فکرکردند که اگر بخواهیم هویت ایران را حفظ بکنیم معنیش این است که باید برگردیم به دوران قبل از اسلام و آن را تداوم و پیگیری کنیم.

رویکرد سوم رویکرد دینی و مذهبی بود که عمدتا علما و روحانیون و مذهبیون سنتی پایه‌گذار آن بودند. تفاوت‌هایی در آنها هست ولی یک سنت‌گرایی افراطی مذهبی است تقریبا در ذهن و زبان آنها این بود که هرچه در غرب اتفاق می‌افتد و افتاده آن شجره ملعونه‌ای است که اگر بخواهد در بلاد مسلمان‌ها ریشه بدواند هویت اسلامی را از بین خواهد برد، یک نوع مواجهه متدینین را با این نوع دستاوردها عرض خواهم کرد.

یک پدر متدین و مذهبی فرزندی داشت که همه جور خلافی کرده بود حتی شراب هم خورده بود، یک روز رفت خانه دید گوجه خورده، به گوجه می‌گفتند بادمجان فرنگی. پدر گفت همه خلاف‌هایت را تحمل کردم اما این یکی را نمی‌توانم تحمل کنم.

البته دستاوردهای خوبی هم داشت، هویت ایرانی اسلامی را تقویت می‌کرد اما نگاه غالب همچین نگاهی بود. جمعیت چهارم هم چپگراها بودند، جامعه‌ای که در آن چپ‌گراها بودند (چپ به معنی مارکسیست‌ها) اوایل طبیعتا نیستند اما در ادامه خودشان را نشان می‌دهند، یعنی دوران مشروطه آنقدر دیده نمی‌شدند اما در ادامه خودشان را ملحق می‌کنند که ادبیات مارکسیست‌ها را ما و شما می‌شناسیم، همه اینها تلاش‌های زیادی می‌کردند تا حکومت و نظام سیاسی و دولت را مطابق خواسته‌های خودشان تغیر بدهند، اتفاقاتی که در ادامه مسیر می‌افتد این است که فضای غالب جامعه مذهبی بود، چون فضای غالب مذهبی بود بسیاری از اینها قدرت و توان اینکه بیایند بیرون را نداشتند، اگر می‌آمدند از فضای مذهبی پاسخ منفی می‌گرفتند و مجبور می‌شدند صحنه را ترک کنند به همین دلیل در خیلی از آنها یک تمایل به مذهب به وجود آمد.

برخی از اینها ممکن بود واقعا ولی بخش جدی‌اشان فقط ظاهرا تمایل به مذهب در آنها دیده شد. یک جمله‌ای مرحوم شریعتی دارد: که در جامعه ایرانی اگر تمایل به مذهب دارید به خاطر مذهب و خودش به فعالیت سیاسی و اجتماعی می‌پردازید اگر ندارید باید مذهبی فعالیت کنید. چون جامعه به شما اجازه فعالیت اجتماعی جدای از مذهب نمی‌دهد.

شاید یکی از بهترین دلایلی که نفاق در تاریخ سیاسی معاصر ایران شکل می‌گیرد واقعا چنین ضرورتی بوده. دیدند اگر قرار باشد با همان آرم و علم باشیم جامعه ما را پس می‌زند و به ما اجازه نموداری نمی‌دهد، اینکه نفاق در لایه‌های مختلف بوجود آمد، همه با این رویکردها به سمت پنهان شدن ذیل مذهب رفتند یعنی چپ‌ها خیلی روشن تفسیر قرآن می‌کردند، ملی‌ها مذهبی شدند، لیبرال‌ها سعی می‌کردند مذهبی باشند، همه سعی می‌کردند یک ضلع‌شان را مذهب قرار بدهند، البته در عین اینکه یک ضلع را مذهب قرار می‌دادند سبب شد خیلی از جوان‌ها و انقلابی‌هایی که واقعا صادقانه برای اصلاح امور جامعه وارد فعالیت سیاسی اجتماعی می‌شدند صادقانه در زیر پرچم آنها قرار بگیرند یعنی سران با یک تغیر ایدئولوژی مکرر تغییر سیاسی می‌کردند که بتوانند نفوذ اجتماعی و گفتمان‌شان را منتشر و حاکم بکنند اما بدنه اینجور نبود. بدنه واقعا فکر می‌کرد اینها دارای انگیزه صادقی هستند یا نگاه دینی دارند و وارد فعالیت سیاسی اجتماعی می‌شوند. همه اینها را با آدمها می‌توان در تاریخ معاصر ایران ردیابی کرد، با گفتگوهاشان می شود اینها را دید و تا آغاز پیروزی انقلاب اسلامی.

اتفاقی که افتاده این است که هیچ‌کدام از اینها نتوانستند لیدری تحولات اجتماعی در ایران را برعهده بگیرند یعنی این ضرورتی که در ایران وجود داشته نتوانسته‌اند آن نیاز جامعه ایران را جواب بدهند. هیچ‌کس نتوانست به دیگری فائق بیاید. این چالش و مبارزه و بگیر و ببند متقابل ادامه داشت اما هیچ‌کس و هیچ جریانی نتوانست جریان مسلط و فائق این تحول شروع شده از اوایل دوران مشروطه به بعد را تبدیل کند به آن جریان مسلط. اوایل دهه چهل که حرکت امام آغاز می‌شود.

یکی از اشتباهات روحانیت در مشروطه که من یکی از آنها را عرض می‌کنم این بود که خود روحانیت ما مشکلات زیادی داشت که رویکرد غالبش هم سنتی بود که بعدا ویژگی آن را عرض خواهم کرد، یکی از مشکلات اساسی این بود که تئوری سیاسی نداشت، مرحوم شیخ فضل‌الله می‌گفت سلطنت را نمی‌خواهم ولی معلوم نبود که چه می خواهد!!! مثلا می‌گفت مشروطه مشروعه. این چفت و بست‌هایی که اصول‌گراهای ما می‌زنند، هرچیز لازم سیاسی اجتماعی را سعی می‌کنند با یک تکمله‌ای به خودشان بچسبانند و نمی‌دانند که چیست، با یک بعلاوه بی‌ربطی می‌گفت و خودش هم معلوم نبود چی بود. مثلا جامعه بگوید حاج آقا به فرمایش عمل بکنیم دقیقا چیست؟ مثل همین بحرانی که در دوران معاصر ما اخوان‌المسلمین در مصر که حکومت را گرفت اما معلوم نبود که حرفش با جامعه چیست، همین دوران اخیر اخوانی‌ها در حقیقت نمی‌توانستند. حکومت را گرفته بودند اما نمی‌دانستند که چجور حکومتی را تشکیل بدهند و به مردم بگویند که شما بیایید زیر پرچمی که ما از آن صحبت می‌کنیم. اخوان را ببینیم ریشه‌ فکری فرهنگی‌شان از انقلابیون ما قوی‌تر است، رهبران انقلاب ما از ارادتمندان بهره‌گیران از اندیشه رهبران اخوان بوده‌اند ولی حرف روشنی نبود چون حرف روشنی نبود از آن طرفداری اسرائیل درآمد. شما دیدید که همین آقای رئیس جمهور نامه چجوری نوشت برای اسرائیل یعنی معلوم نبود می‌خواهد چه کار بکند، صورت مسئله برایش روشن نیست، واضح نیست که به دنبال چجور چیزی است، من صحبت‌های عربی مرسی را یکبار گوش دادم که خیلی هم ذهن واضحی داشت، هم خطیب خوبی بود و هم خوب حرف می‌زد ولی واقع این بود که دستگاه فکری منسجمی نداشت که مثلا بگوید من این نظام سیاسی را می‌خواهم بنا بگذارم باید دارای چه خصوصیتی باشد نداشت و در تحولات اجتماعی مصر گم شد، تقریبا همچین اتفاقی برای روحانیون ما در مشروطه افتاد، کتاب مرحوم نائینی تلاشی در همین راستاست که بتواند مردم و دین را چجور کنار هم جمع کند. اما به هرصورت بحران نداشتن نظریه کاملاً خودش را نشان می‌دهد و اینکه سنگ بنایی نبوده که خودش و دیگران را و تصمیمات‌شان و دیدگاه‌هایشان را استوار کنند و معلوم باشد که به چه چیزی تکیه داده‌اند یا آنها و اعمالشان قابل ارجاع به چه پایگاه اجتماعی فکری اجتماعی روشنی است اینجور چیزی نبوده.

خدمت شما عرض کنم که این فضای جریان دینی نمی‌توانست، جریان ملی خیلی باید زور می زد که ایران اهل باستان را از درون تجربه جدید غرب عبور می‌داد و یک فضای جدید سیاسی اجتماعی را تشکیل می‌داد. این توان را هم آنها نداشتند تا حدی برای خودش لشگر جمع می‌کردند ولی در حدی که بشود همه را با هم داشت این نمی‌شود. واقعیت این است که همه آنها یک رنگ و روی دینی به خودشان دادند و مثلا مثل جریان مرحوم شریعتی که جریان دینی است به نوعی انتشار یک معارف دینی است که هسته اندیشه او این است که هرچه که مارکسیسم دارد اسلام هم دارد، یعنی چپ را اسلامیزه کرد، اگر بخواهند یک نقد اساسی بکنیم همه آثار شریعتی را باید بگوییم هر آنچه که مارکسیسم دارد اسلام یک حد قویتری معارف اسلامی دارد چون مارکسیسم هم انقلابی‌تر و هم تهاجمی‌تر است، این خیلی جذاب‌تر می‎کرد معارف اسلامی را، تمام آنچه که مرحوم شریعتی گفته را می‌توانیم حول تفسیر چنین عقیده‌ای ببینیم. یعنی تمام آنچه که او گفته تمام کتاب‌های او، یک کسی ادعایش این باشد تمام آن چه مارکسیسم دارد اسلام به نحو بالاتری دارد و این توانست جریان پرنشاط جوان جامعه را به سمت خودش جذب کند، چون هم دینی بود و هم انقلابی یعنی این هم با ادبیات دینی هم با ادبیات انقلاب اسلامی جور است دکتر شریعتی تمام آنچه را گفته شما می‌بینید با روحانیت با آن معنا درمبارزه است یا با غربزده‌های به آن معنا در مبارزه است، با ملی‌گراها شدیدا در مبارزه است، با همین ملاک همه عالم را دارد ارزیابی می‌کند. در مورد آنها تحلیل می‌کند با بیان فوق‌العاده قوی، بنابراین اگر می‌بینید عده‌ای آثار دکتر شریعتی را نمی‌خوانند به دلیل یک چنین نگرشی در ایشان بوده است، اما خود این آثار سبب شد خیلی‌ها به اصل اسلام وابسته بشوند، یعنی اگر جریانی مثل مرحوم شریعتی نبود ممکن بود خیلی از مطالبات‌ اجتماعی‌شان را خیلی شفاف در دل مارکسیسم تجربه بکنند، اینجور تجربیات بشری نشان می‌دهد که دوران گرفتاری بشریت یعنی باید با همین قروقاطی کاری‌ها زندگی را ادامه بدهیم تا زندگی به دست صاحب اصلی‌اش برسد، خیلی از شهدا محصول تاثیر فرهنگی دکتر شریعتی بودند یعنی آنها را از دل جامعه گرفت و تحویل مسیر دینی جامعه داد، اما مشکل این بود آن جریان خودش دینی بود اما چون اینها را در جای بدی نصب کرده بود و خود آن غایب شد مسیری که اینها دوباره ادامه می‌دادند دیگر مسیر دکتر شریعتی در آن فضا نبود یعنی مسیر یک مسیر انحرافی می‌شود که دیگر آنها تلاش نمی‌کردند که با یک تفسیر دینی تمام مثبتات مارکسیست را درگیر کنند یا مثلا همین رویکرد لیبرال‌ها و غربزده‌ترها که من نمی‌خواهم از صحبتم این برداشت بشود که دارم به اینها بدوبیراه می‌گویم، چون اینها آدم‌های اثرگذار و درستی بودند بخصوص مرحوم بازرگان که مثال دوم من است، غرب برایش اصل است اما او هم تلاش می‌کند دستاوردهای غرب را اسلامیزه کند، یعنی همچنان که مرحوم شریعتی تلاش می‌کرد دستاوردهای شرق را اسلامیزه کند او هم تلاش می‌کند دستاوردهای غرب را اسلامیزه کند، مهمترین دستاورد غرب هم علم جدید بود. همه این علمی که ما با آن طرف حساب هستیم. تقاضا می‌کنم کتاب راه طی شدهایشان را ببینید. مبنای این صحبت‌ها آنجاست. مهندس بازرگان آدم بسیار متدینی است که بعدا شما دیدید امام هراندازه وی را نقد می‌کرد، همینجور این ویژگی و عنوان را از روی او برنداشت که یک آدم اصیل و متدین بود، جمع‌بندی مرحوم بازرگان این شده بود که هرآنچه که در غرب است در اسلام است و این :هرآنچهرا اینجور بیان می‌کرد، مفهوم راه طی شدههم همین است که انگار اسلام همه چیز را گفته ما فقط باید برویم راه‌حل آن را پیدا کنیم، علم غربی دارد این راه‌حل را به ما می‌دهد یعنی چیز جدید و جدایی به ما نمی‌گوید مثل آن مبحث طهارت اسلام و فقه شیعه که داریم، ایشان می‌گفت همه اینها مستظهر همین نظریات علمی است، مثلا می‌گفت می‌دانید چرا ظرفی که سگ می‌لیسد فقه گفته باید سه بار خاک مال شود؟ به این دلیل که در لیس سگ یک میکروب وجود دارد که به جز خاک‌مال شدن از بین نمی‌رود. می‌گوید بشر چقدر باید آزمون و کار تجربی بکند تا به این دسترسی پیدا کند؟ انگار دین مثل حل‌المسائل است که همه مسائل زندگی را جواب‌های آن را داده، بشر دارد با تلاش عقلی شگردهای آن را سر در می‌آورد و بتدریج علت آن را می‌فهمد. بنابراین با مبنای خودش فکر می‌کرد یعنی ما می‌توانیم بگوییم همه آنچه که دستاورد دوران جدید علم غربی است در دل معارف اسلامی این را دسترسی پیدا می‌کنیم و مسأله حل می‌شود، بنابراین هم می‌توانیم با غرب زندگی کنیم، هم اسلامی زندگی کنیم، اینکه بعدها به آن می‌گوییم سازشکار، در ادبیات انقلابی این روزها مبنای خوبی برای زندگی مسالمت‌آمیز با غرب پیدا کرده بود یعنی فکر می‌کرد این مبنا می‌تواند ما را با غرب آشتی اساسی و جدی بدهد البته ایشان در اواخر عمرشان از این مبنا برگشتند، درکشان این شد که محتوای دین اساسا هیچ ربطی به محتوای علم ندارد و دو حوزه جدایی هستند که با هم دعوایشان نمی‌شود، هرکدام از یکجایی حرف می‌زنند، حوزه جغرافیایی نفوذ هرکدام از دیگری جداست که این مبنای خوبی بود برای جدایی دین از سیاست، برای جدایی دین از عرصه‌هایی که علم ماموریت پیگیری آن را در دوران تجربه جدید حیات بشر برعهده گرفته اما این دورانی که این مبنا را قرارداده بود که بسیاری از نیروهای اجتماعی سیاسی اثرگذار تاریخ معاصر ما را تحت تاثیر قرار می‌داد، مثال خوبی عرض می‌کنم پیش آقای دکتر احمد توکلی این بود که جریان اصولگرایی باید با زبان علم صحبت کند، ایشان همین آقای بازرگان را مثال می‌زد که او آمد با زبان علم صحبت کند حرف‌هایش هم گیرایی پیدا کرد یعنی در دل جامعه تا حدی رفت ولی ادامه‌اش این شد که دیگر مهندس بازرگان نبود که هم تدین داشته باشد و هم دنبال علم رود، دومی علم را اصل قرار می‌دهد، می‌گوید خب حالا اگر شما فرض کنید یک ماده شیمیایی پیدا شد که همین نقش خاک مال کردن را پیدا کند. یعنی آن میکروبی که مهندس بازرگان می‌گفت می‌شود با یک ماده شیمیایی پاکش کرد آیا می‌شود حالا گفت که حکم شرعی عوض می‌شود و به جای خاک از آن ماده استفاده کرد؟ وقتی که این در را باز کردی دیگر حد ندارد. یعنی این نوع بحث بابش باز بشود دیگر کار از دست صاحبش در می‌رود یعنی مسیری را می‌رود که طرف از اول حساب و کتاب کار خودش را نکرده چون بابی است که اگر این را ملاک قرار دادید ملاک هرجای دیگر که برد؛ می‌خواهم بگویم اینجور نیست که فردی یک زمین بازی را ترک کند و برود یک زمین دیگر را بازی دیگر افتتاح کند. یعنی چیزهایی در ذهن افراد شکل می‌گیرد و بعد وقتی گفته می‌شود کم‌کم فرد را از فضا خارج می‌کند. دوباره هم که تحقیق می‌کردم یکی دوتا مثال اینطوری از ایشان می‌دیدم که این سبب می‌شود تا طرف بدون اینکه بخواهد مجبور شود بطور غیر ارادی از یک کادری خارج بشود و روی یک کادر دیگری قرار بگیرد.

بیشتر منظورم این بود که این تلاش‌ها برای اینکه یک چیز دیگری را اسلامیزه بکنیم عمدتا محصول این بود که در این کشور نمی‌شد بدون اتکا به دین فعالیت اثرگذار اجتماعی سیاسی انجام داد. مجموعه اینها یک نفاق پیچیده‌ای را در تاریخ معاصر ایران تشکیل داد، فهم این نفاق است که امروزه گرفتار آن هستیم و فهمیدن این نفاق خودش کاری است که ماهیت این که یک عده یک جور فکر می‌کنند و جور دیگر نشان می‌دهند یعنی این را باید با پیچیدگی‌هایش دریافت که این چجور می‌تواند در لایه‌های مختلف خودش را نشان دهد؟ این مساله تو به تو می‌شود. گاهی اوقات حتی آدم نمی‌داند که این نوع نفاق پایگاهش چه فکر و مبنایی است، تا تحولی که امام رقم زد یعنی مسیری که امام گشود (من ادعایم این است که همه آنچه که تاریخ معاصر ایران به دنبالش می‌گشت در چهره امام خودش را نشان داد) یعنی تاریخ معاصر ایران مطالبه‌ای نداشت که آن را در چهره امام نتواند ببیند، موافقت‌ها و مخالفت‌های با امام از همه این پایگاه‌ها شکل گرفت؛ واضح‌ترینش را عرض می‌کنم؛ پایگاه سنتی مذهبی مواجهه تلخی که با امام کرد کمتر از مواجهه‌ای که لیبرال‌ها با امام کردند نبود. امام یک تصویر جدیدی از حیات سیاسی اجتماعی ایران توانست نشان بدهد و یک تفسیر جدیدی از عقلانیت اسلامی که توانست همه خواسته مردم ایران را یکجا تأمین کند، یعنی شما نمی‌توانید در ادبیات چپ‌های انقلابی عدالتخواه چیزی پیدا کنید که در فرهنگ و ادبیات امام وجود نداشته باشد. شما در ادبیات مذهبیون سنتی نمی‌توانید چیزی پیدا کنید که در فکر امام وجود نداشته باشد و همه این مناسبات را امام در حد اعلایی توانست همگرا بکند و با یک ظرفیت جریان‌سازی اجتماعی که بالاخره در جایگاه مرجعیت شیعه می‌توانست داشته باشد همه را با هم بیاورد و همه را همگرا کند، یعنی یکمرتبه کسی علمدار این جریانات چندگانه موازی شد که همه دیدند هرآنچه که ما دوست داریم از زبان او شنیده می‌شود. من با مثال‌هایی این موضوع را توضیح می‌دهم.

در مواجهه‌ای که امام با مرحوم شریعتی می‌کند هیچ‌جا نمی‌خواهد گارد بگیرد یعنی حتی آنجایی که پیام خیلی زیرکانه‌ای در جواب نامه تسلیت دانشجویان خارجی می‌گوید، خیلی هنرمندانه از کنار ماجرای دکتر شریعتی رد می‌شود تا ظرفیتش برای مصلحت جامعه بماند و ماند. من دوتا نمونه بگویم که چگونه این آدمها تسلیم امام شدند و البته دوباره نتوانستند بمانند.

آقای اصغرزاده که این‌بار کاندیدا شده و رد صلاحیت شده می‌گفت: ما طیفی از دانشجویانی بودیم که در ذیل اندیشه‌‎های دکتر شریعتی فعالیت اجتماعی می‌کردیم. وقتی دکتر شریعتی فوت کرد، این جریان اجتماعی، سیاسی، فکری و فرهنگی که در ذیل دکتر شریعتی بود یکمرتبه بی‌صاحب شد، فقط ما جمع می‌شدیم که این ظرفیت سیاسی، فرهنگی و اجتماعی را چه کارش باید بکنیم؟ ایشان می‌گفت که در همین مباحثه‌ها دیدیم که سیل حرکت امام همه چیز را دارد می‌برد و اصلا دیگر هیچ چیزی باقی نمی‌گذارد، ما گفتیم فعلاً باید آویزان این جریان بشویم (این حرف عین حرف آقای اصغرزاده است)، فعلا این جریان مسلط و پیروز است و همه حرف‌های ما را می‌زند، وقتی همه حرف‌های ما را می‌زند و وقتی هم دارد پیروز می‌شود چه دلیلی دارد ما یک دکان دونبش دیگر بزنیم؟ ما می‌گوییم ملحق شدیم به امام، تصریح می‌کند که ما با این امام بودیم تا اینکه امام شد ولایت فقیه؛ این دیگر قرارمان نبود!!!

آن چیزی که انگار ما به صورت ناگفته یا نانوشته با شما قرار گذاشته بودیم خود شما بودید با این فکر و فرهنگ، اینکه این را تبدیل کنید به یک نظریه که بخواهد ادامه پیدا کند را قبول نداریم و دیگر با هم دعوایمان می‌شود، یعنی آن کسی که ما با وی توافق کرده بودیم خود تو با این اندیشه‌ها و اعمال بودی که مورد قبول جریانی که جز آن حساب می‌شدیم، نه اینکه این را یک نظریه بکنی بعد از خودت این نظریه تداوم داشته باشد؛ خود بهزاد نبوی عین این تعبیر را دارد که گفت: امام! جانا سخن از دل ما می گویی، ما داشتیم کار اجتماعی سیاسی خودمان را می‌کردیم ولی بعداً دیدیم امام دارد حرف ما را می‌زند، گفتیم: چه بهتر! کسی که هم موثر است و هم دارد حرف ما را می‌زند.

می‌خواستم بگویم این نوع الحاق‌ها را باید دید، اینکه افراد و جریانات چطوری به امام ملحق شدند، الحاق آن جریان سنتی و مذهبی به امام هم خیلی‌هاشان از این سنخ بود، یعنی آنها هم فاصله‌شان با امام زیاد بود. اینکه فرمود پسرم در فیضیه آب می‌خورد لیوانش را آب کشیدند و ، یعنی آن جریان هم اگر بعدا به امام ملحق شد چون امام با قدرتی که داشت از جریان دین در جامعه دفاع می‌کرد، یعنی احساس می‌کرد که ما خواسته‌مان را گرفتیم. یعنی ما چیزی را که می‌خواستیم در این حد از قدرت سیاسی دارد از دین طرفداری می کند بنابراین مردم در این فضا با امام همراه شدند. شبیه این نوع استدلال ولی این نوع استدلال حتما یکجا کم می‌آورد.

می‌خواهم بگویم وقتی که عقبه‌ها را بدانید هرکدام از اینها از پایگاه فکری خاص خودش می‌آید یک جاهایی کم می‌آورد چون احساس می‌کند آن منطقه آسیب دیده یعنی در نگاه او اگر زاویه ورود او از سوی نظام جمهوری اسلامی تامین نشود دیگر جمهوری اسلامی را اصلا قبول ندارد، مثلا برخی از علما می‌شنوید که مثلا پرونده جمهوری اسلامی را می‌بندند چون در فلان جا چند بچه شیعه سنی شدند، یعنی وقتی یک خبر به این آدم می‌رسد یعنی جمهوری اسلامی با همه هیمنه‌اش هیچی. چون او از آن زاویه پیوسته بود و داشت همراهی می‌کرد برای او دیگر جمهوری اسلامی خیلی معنایی ندارد، یک جریان غرب‌گراتر دید امام در اوج دارد با دموکراسی همراهی می‌کند، بیان می‌کند که میزان رأی ملت است، واژه حکومت اسلامی را به جمهوری اسلامی تغییر می‌دهد و جمهوریت در اندیشه‌ او اوج می‌گیرد و سایر چیزهایی که به درد آنها می‌خورد، همه امیدشان این بود که جمهوری اسلامی بعد از امام جور دیگری درخواهد آمد، یعنی جمهوری اسلامی را مستقر می‌کند بعد از اینکه مستقر کرد با مکانیزم‌های طبیعی و دموکراتیک این سیستم ادامه پیدا می‌کند.

من همین جا یک مثالی عرض کنم، آقای دکتر مهاجرانی برادری دارد که طلبه خیلی خوبی است، مومن و ساده، یک برادرش هم شهید شده و خانواده هم خیلی اصیل و پدر ایشان فردی صاحب نفس بود. ایشان خودش می‌گفت شب رحلت امام با مرحوم اخوی‌مان جایی بودیم، نگران جانشین بعد از امام بودیم ایشان می‌گفت باید پرونده این نوع بحث بسته شود، ما باید دنبال یک زندگی دموکراتیک سیاسی باشیم که دیگر همه نهادهای سیاسی مبتنی بر دموکراسی خلق بشوند. یعنی وقتی سیستم فکری و دستگاه فکری آنطور می‌شود بالاخره جمع‌بندی‌اش در یک بزنگاهی اینجوری در‌می‌آید و کم کم دیگر نمی‌تواند در این سیستم فکری تنفس سیاسی بکند، احساس می‌کند باید راه دیگری را برود، منظورم این است که هرکدام از اینها ممکن است جایی از این قطار پیاده شوند، چون از منظری که با سیستم همراه شدند متفاوت است. همین الان با جریان سنتی‌تر مذهبی, انقلاب دچار همین چالش‌ها هست. همین الان کاری که رهبری انقلاب دارد می‌کند، دارد خط انقلاب را جوری عبور می‌دهد از دل این همه خواسته‌های متضاد“, یعنی پایگاه‌های متضاد فکری که وجود دارد که کم‌خطرترین حالت باشد!!! یعنی همه نزدیکترین مناسبت‌شان را با او پیدا کنند و این سیستم بتواند راه خودش را همچنان ادامه بدهد یعنی همان تداوم حرکت امام، ضمن اینکه اساس و اصلش باید دچار آسیب نشود, اما چون پایگاه‌های مختلفی آن را بوجود آورده‌اند و همچنان دارند به مرکزیت نیرو وارد می‌کنند، هر کدام زورش بیشتر باشد سیستم را دچار فروپاشی می‌کند و اگر فاصله‌شان هم زیاد باشد دچار واگرایی می‌شوند, یعنی گسستی را با اساس مسیر انقلاب پیدا می‌کنند, تلاش می‌کند که این گسست اتفاق نیفتد یعنی جوری بتواند از لابلای این جریانات و افکار متفاوت مسیر اصلی انقلاب را رد کند، خلاصه این صراط انقلاب را بتواند از میان سبیل‌های انحرافی که هرکدام به دنبال مطامع و خواسته‌ها و مطالبات خودشان در این ماجرا هستند عبور بدهد و همه اینها هم به نحوی خواسته‌های خودشان را ببینند تا مسیر کلیت جامعه به سمت مقاصد انقلاب حرکت بکند، من بیشتر عرضم این بود که امام در چنین نقطه‌ای به پیروزی رسید، یعنی همه نیروهای اثرگذار با پایگاه‌های مختلف فکری, تاریخی و اجتماعی را به نحوی همگرا کرد و محصول این همگرایی پیروزی انقلاب اسلامی شد.

انقلاب اسلامی با مختصاتی که به لحاظ اجتماعی، سیاسی و فرهنگی را حالا می‌توانیم بفهمیم از کجاها تغذیه شده بود و در چهره امام خودش را نشان داده بود و به پیروزی قطعی رسیده بود و به طرز فوق‌العاده رسایی در شعارهای مردم هم خودش را نشان داد. من داشتم فکر می‌کردم که اگر بخواهیم همه آنچه که امام گفت را در دو جمله به عنوان ویژگی گفتمان امام و به عنوان گفتمان انقلاب اسلامی بیان کنیم ظاهراً همین شعاری است که از روز ۱۷ شهریور هم باب شده یعنی بر زبان شهدای ۱۷ شهریور جاری شده که: نه شرقی نه غربی جمهوری اسلامی، این اضلاع چهارگانه گفتمان انقلاب اسلامی است. من فهمم این است که همه آنچه که از اندیشه امام داریم در ذیل این شعار قابل بیان است یعنی دیگر چیزی باقی نمی‌ماند و بعدها گفتیم که این شعار را اولین بار ظاهراً امام گفته ولی در واقع از شعارهای ۱۷ شهریور است. یعنی امام هم احتمالا از آنجا وام گرفته؛ به نظر می‌آید این چهار خواسته همه آنچه را که تاریخ معاصر ایران می‌خواست را می‌توانست به نحوی تأمین بکند، تقریبا همه هویت اندیشه انقلاب اسلامی را معلوم می‌کند. حالا شما تأملی بکنید و ببینید آیا می‌شود چیزی به انقلاب اسلامی چسباند و یا بگوییم چیزی جزء ذاتیات انقلاب اسلامی هست که ذیل این عبارات چهارگانه قرار نمی‌گیرد؟ و این عبارت کم یا ناقص باشد؟ به نظرم اینجوری نیست. تقریبا همه آنچه که ما درباره آن صحبت می‌کنیم, اضلاع هویت گفتمان انقلاب اسلامی را این عبارت تامین می‌کند، تمام محتوایی را که ما ازش مطلعیم.

امام چنین کاری کرد یعنی نظر و عمل مردم را در مجموعه‌ای از مفاهیم همگرا کرد و جشن پیروزی انقلاب اسلامی را گرفت، این همان چیزی است که اگر کسی می‌خواهد درباره آن فکر کند الآن هم تازه تازه است، الان هم جریان سنتی‌تر مذهبی با جمهوریت نظام درست مثل جریان غربزده که با اسلامیت نظام گیر دارد، گیر دارد، هردو هم وزن هم ضدانقلاب اسلامی حساب می‌شوند، یعنی آن کسانی که رای مردم را از سیستم جمهوری اسلامی حذف می‌خواهند دقیقا هم‌وزن کسانیکه اسلام را حذف می‌خواهند با ماهیت انقلاب اسلامی در تضادند، شما فقط همین ضلع را تعمق بیشتری بکنید یعنی شما ببینید رهبری انقلاب الان با همین دو ضلع چه کار می‌کند؟ یک ضلع جدی دینی اصیلی که فکر می‌کند ما آن اوج دینداری‌مان این است که هر نوع دموکراسی را نفی کنیم، هر نوع دموکراسی و هر نوع اعتنا به رأی مردم را نفی کنیم. نمی‌توانند به تفسیری از اسلام و جمهوری برسند که این تفسیر بتواند آنها را دارای یک ذهن سازگار و منسجم و منطقی برای تفسیر واژه جمهوری اسلامی بکند. حتی اوایل انقلاب اسلامی از این واژه جمهوری اسلامی تفسیرهایی داده می‌شد مثل تفسیری که مرحوم شهید مطهری می‌داد که نازل‌ترین و بدترین تفاسیر بود. مرحوم شهید مطهری می‌گوید: (اگر بخواهی پدر جمهوری اسلامی را دربیاوری بهتر از این نمی‌شود، آقازاده محترمشان هم تو همین فضاها فکر می‌کند) جمهوری ظرف است و اسلام مظروف، بنابراین ما چیزی داریم به نام جمهوری هر جا این جمهوری آمد به اسلام چسبید می‌شود جمهوری اسلامی، من موقعی فکر می‌کردم که اگر ایشان بود از ایشان می‌پرسیدم که این اندیشه‌ای که به شما می‌گوید که باید این جمهوری را پذیرفت چه مبنایی است؟ خود شخص شما هستید؟ یعنی شما نشستید گفتید که ما باید جمهوری اسلامی را چون جمهوری ظرف و اسلام محتوای ظرف است باید بپذیریم؟ قطعا شما باید به من بگویید اسلام به من گفت، چون شما که نمی‌توانید بگویید که این جمهوری را کس دیگری به من یاد داده، چون هرکس جمهوری را به شما یاد بدهد همه تفاسیرش را هم به شما می‌دهد، این از آن جمع‌بندی‌های نامتجانس است که با هم جمع بسته نمی‌شوند، یعنی اگر شما اجازه دادی جمهوری را دیگری توضیح بدهد و مبانیش را به شما بگوید یعنی ظرفش را برای شما درست کند، خب همه چیزش را برای شما درست کرده دیگر!!! آنچه را که بعدا شما باید بگویید که بعدا این دقت در فرمایشات آقا هست (مفهوم مردم سالاری دینی است که کلش را اسلام دارد به ما می‌گوید) این کل تجزیه‌ناپذیری است یعنی جمهوریو اسلامیک ترکیب شیمیایی شد و یک هویت است، در حقیقت جمهوری ناب است و قید اسلام قید توضیحی است، ما در ادامه قید هم نیاز نداریم چون اگر قرار باشد جمهوری اتفاق بیفتد تنها اسلام است که می‌تواند آن را بوجود بیاورد نه اینکه ما جمهوری هم داریم که غیر از اسلام بتواند آن را بوجود بیاورد و یک جمهوری هم داریم که اسلام بتواند آن را بوجود بیاورد، اصلا جمهوری را غیر از اسلام نمی‌تواند بوجود بیاورد، مگر می‌توانند آدم‌های منفعت‌طلب و قدرت‌طلب دنیا, آدم‌هایی باشند که به خواست مردم تن بدهند؟ محال است! اصلاً چرا من به عنوان یک آدم منفعت‌طلب که به هیچ‌چیز جز منافع دنیوی فکر نمی‌کنم باید بیایم و به خواست شما تن بدهم؟

جمهوری به معنای حقیقی‌اش در غیر اسلام اتفاق نمی‌افتد یعنی در غیر آنجاییکه خدا حاکم است اتفاق نمی‌افتد چون آنجایی که خدا حاکم است افرادی که در آن معرکه حکومت قرار می‌گیرند می‌توانند برای اهداف متعالی‌تری از منافع خودشان به نفع مصالح جامعه بگذرند و حتی جان خودشان را فدای مصالح جامعه کنند، جمهوری‌خواه‌تر از این می‌تواند وجود داشته باشد که آدم‌هایی براساس اعتقاداتی جانشان را پای مردمی بگذارند؟ این را فقط اسلام و الهیات می‌تواند ایجاد بکند.

می‌خواستم این را عرض کنم که این نوع تبیین‌ها هم گرفتاری‌هایی درست می‌کند یعنی شما وقتی می‌گویی جمهوری را کسی به من بگوید و اسلام را کس دیگری و من آن موقع جمهوری را که کس دیگری بسازد و قانون اساسی‌اش را کس دیگری بدهد چه میشود؟ چون این نوع جمهوری را دکتر سروشی که جمهوری اسلامی را قبول ندارد هم قبول دارد، این تفسیری را که من از مرحوم شهید مطهری نقل کردم. دکتر سروش جایی می‌گوید: اگر منظور از حکومت دینی این است که دینداران بیایند رأی بدهند و هر چه درآمد, این را که کسی نمی‌تواند مخالفت بکند، یعنی فرض کنید یک حزب دینی و یک حزب غیردینی باشد، حزب دینی انتخابات را ببرد، این می‌شود جمهوری دینی یعنی جمهور به دین رأی دادند، اگر این بشود که هیچکس نمی‌تواند با این مخالفت بکند، یعنی الآن دموکرات‌ترین‌ها هم نمی‌توانند با این مخالفت کنند چون گفته می‌شود انتخابات کردیم اینها بردند. این نوع حکومت دینی که محل دعوا نیست اصلاً. محل دعوای هیچکسی نیست. منظورم این است که این نوع تفسیرهای تنزل‌یافته از این اضلاع هویت‌بخش گفتمان انقلاب اسلامی اوایل خیلی شدید بود.

از آقای مصباح نقل می‌کنم، ایشان می‌گفت: اوایل خیلی‌ها می‌گفتند وقتی اسلام هست قانون اساسی برای چه می‌خواهیم؟ وقتی قرآن هست شما قانون اساسی را می‌خواهید چه کارش کنید؟ توهین به قرآن است که شما می‌گویید قانون اساسی می‌خواهیم، این قرآن قانون اساسی است، گفت یک خورده زمان گذشت دیدیم مگر می‌شود بدون قانون اساسی؟ گفت این مقطع تمام شد، وقتی بحثی مثل مجلس, قانون‌گذاری و اینها مطرح می‌شد خیلی‌ها می‌گفتند وقتی فقه هست, شما مجلس را می‌خواهید قانون بگذارد برای چه؟ مگر فقه غیر از قوانین است؟ آن موقع این حرف خیلی بدیهی بود، شما دارید غرق در رویکرد غربی زندگی می‌شوید، یعنی آنها قانون را از خودشان می‌خواهند بگذارند چون منشاء قانون آنها عرف و عقل بشر است پس قانون باید بگذارند و مجلس باید داشته باشند ولی الآن که ما داریم براساس اسلام زندگی می‌کنیم همین فقه می‌شود قانون ما و فقها می‌شوند قانون‌گذاران ما، مراجع با یک مکانیزمی فتوا می‌دهند، ما هم عمل می‌کنیم.

دوستان قدیمی‌تر باید دقیق‌تر یادشان باشد، در دهه ۶۰ همین رویکرد چپ و راست که بعدا شد اصلاح‌طلب و اصول‌گرا، راستی‌ها روزنامه‌اشان رسالت بود، در یک مقطعی می‌گفتند رسالتی، یک عده‌ای هم کسانی که رسالتی بودند را می‌گفتند رساله‌ای!!! چون اینها در واقع فضای گفتمان‌شان این بود که هرچیزی با ارجاع به فقه متعارف باید حل بشود، آن دوران همین بحث آشنای امام در مورد فقه پویا و فقه سنتی و جریان داشت، آن موقع تیپ کار این بود دیگر!

من یادم است که مرحوم آقای عسگراولادی برای ریاست جمهوری کاندیدا شده بود و رقیبش آقا بود، البته اینها برای رقابت نمی‌آمدند بلکه برای گرم کردن فضا می‌آمدند، چون می‌آمدند ولی خودشان بعداً می‌گفتند ما به شما رأی می‌دهیم. من یادم است آقای غفوری‌فرد آمد خودش را تبلیغ کند، می‌گفت ما آمدیم ولی ما خودمان هم به ایشان رأی می‌دهیم، در این فضا آقای عسگراولادی می‌گفت می‌خواهم به فقه عمل کنم، یعنی شعار انتخاباتیش این بود که من می‌خواهم در عرصه‌های سیاسی، اجتماعی و اقتصادی به فقه عمل کنم، چون فضای غالب آن دوران اینجور چیزی بود.

عرضم این بود که در تفسیر اضلاع چهارگانه گفتمان انقلاب اسلامی خیلی ساده‌انگاری می‌شد که حالا شرایط پیچیده‌تری داریم یعنی نه شرقی و نه غربی بودن آن، ماجرای اصلی امروز ماست. همه عناصرش هم همین الآن واژه‌های اصلی ماست بنابراین گفتمان انقلاب اسلامی با اضلاعش ماندگار است، یعنی الآن ما در ذیل آن چتر داریم زندگی سیاسی اجتماعی می‌کنیم.

پس از انقلاب اسلامی در ذیل این گفتمان اصلی خرده گفتمان‌هایی شکل گرفته، یعنی پس از اینکه همه در امام همگرا شدند و این پرچم بلند شد پس از پیروزی, خرده گفتمان‌هایی شکل گرفت. دهه نخست انقلاب دهه همین بنیانگذاری‌هاست که با فضای دفاع مقدس عجین می‌شود و فضا فوق‌العاده دینی است اما جالب است که در همین فضای فوق‌العاده دینی شما ردپای همه آن گذشته‌ای را که من نقل کردم می‌بینید.

در ذیل اندیشه انقلاب اسلامی جریان چپ‌گرای مذهبی شده یا مذهبی چپ‌گرا دولت را در دست می‌گیرد. فضای غالب ادبیات انقلابی ادبیات دینی و چپگراست خیلی از آن اصول قانون اساسی که الآن هم گرفتارمان کرده در این فضاها بوجود آمده مثلا شما همین اصولی از قانون اساسی را ببینید که می‌گوید دولت باید نان و آب همه را بدهد، بعضی از اصولش این شکلی است، می‌گوید دولت برای همه اشتغال ایجاد کند، برای همه مسکن ایجاد کند، برای همه رفاه ایجاد کند، برنامه‌ای بود برای تلویزیون سال ۷۶-۷۷ کار تحقیق و نویسندگیش را من انجام می‌دادم، این بحث‌ها را که من می‌نوشتم اینجور چیزها را, کسی می‌گفت اینجوری که تو می‌نویسی یعنی این که مردم بروند رو به قبله دراز بکشند و همه چیز را دولت بریزد تو حلقوم اینها!!! ولی واقعا همین فضا الان بر قانون اساسی حاکم است، شما می‌دانید این تفسیری هم که همین الان از اصل ۴۴ شد که از آن خصوصی‌سازی درآمده، این هم از سلیقه خود آقاست که بالاخره تن به اصلاح قانون اساسی ندهیم و در حقیقت این خصوصی‌سازی را باید از دل قانون اساسی دربیاریم. برای اینکه قانون اساسی این فرصت را نمی‌دهد یعنی تقریبا عمده ظرفیت اقتصادی در اختیار دولت است و آن طرز فکر این را آورده. فضای سیاسی حاکم هم همین بود یعنی یک فضای ضدسرمایه‌دار, ضدبازار و ضدغرب. همه اینها با هم!!! همین رویکرد چپ تند ضلع داخلی‌اش می‌شود ضدسرمایه‌دار و ضدبازار و وجه خارجی‌اش می‌شود ضدغرب, ضدآمریکا. یعنی همین جریان اصلاح‌طلب عمدتا این دوتا ویژگی را داشتند فوق‌العاده ضدآمریکایی و فوق‌العاده ضدبازار. آن موقع اگر می‌خواستید به کسی فحش بدهید باید می‌گفتید این پدرش بازاری است، مثلاً اگر می‌خواستند در انتخابات کرکره کسی را پایین بکشند می‌گفتند این از یک خانواده بازاری است و او دیگر رأی نمی‌آورد.

یا مثلا اگر کسی جایی کارخانه‌ای داشت, این حتما دزد است. مگر می‌شد کسی کارخانه داشته باشد و آدم سالمی باشد؟!! منظورم این است که فضا یک فضای چپگرای تند بود اما همه اینها در ذیل آن فضای معنویت انقلاب و جنگ گم بود اما بود و جریان سنتی‌تر روحانیت تحت فشار این جریان بود یعنی تیپی مثل شورای نگهبان و جامعه مدرسین و مراجع, اینها خیلی تحت فشار اینها قرار داشتند. یعنی دو ضلع شده بود یکی جریان سنتی‌تر مذهبی با زعامت روحانیت جاافتاده و فقها و یکی هم جریان انقلابی تند جوان چپگرا. تقریبا تو این موازنه امام مسأله را به نفع جریان جوان تند انقلابی چپگرا تمام می‌کرد، غالباً.

من خودم در آن زمان با اینکه جوان بودم چون همیشه در ذهنم بود که این یک جریان اصیلی نیست طرفدار جریان چپگرا نبودم ولی فهم خودم هم این است که امام به دلیل اینکه بتواند این سیستم را اصلاح کند و از دل آن جمهوری اسلامی دربیاورد باید این موازنه را بوجود می‌آورد چون امام فقط در حال نظریه‌پردازی نبود در حال یک مدیریت اجتماعی سیاسی بود. یعنی جامعه را باید به نحوی مدیریت می‌کرد که از دلش جمهوری اسلامی ایران درمی‌آمد یعنی هر ضلع این ماجرا می‌توانست با تسلطش جمهوری اسلامی را برهم بزند. باید از دل آن هویت واحد جمهوری اسلامی را می‌کشید بیرون و برای همین بود که با انتقادهای تندی معمولا با جریان روحانیت اصیل برخورد می‌کرد، حتی بحث اسلام آمریکایی را امام در مجلس سوم گفت. گفتند آیه‌الله صافی رفت خدمت حضرت امام و گفت شما که دیگر می‌گویید ما اسلام آمریکایی هستیم، ما می‌خواهیم برویم، امام گفت من کی به شما گفتم؟ ولی ایشان جلسه را ترک کرد و رفت، یعنی اصلاً دیگر در شورای نگهبان نماند و رفت و امام هم تا آخر عمر یک توضیح واضحی نمی‌داد که مثلاً من منظورم چی بود. می‌خواست با این ادبیات جامعه را اداره بکند یعنی جامعه را به سمت مقاصد خودش ببرد چون تک‌تک آدم‌ها را که نمی‌تواند بنشاند و کامل و واضح بگوید مقصودش چیست یعنی باید با یک فضا و درواقع سیستم را به سمت مقاصد انقلاب می‌برد و قدرتمندانه برد. البته این اواخر توضیحات امام باعث می‌شد برخی گیج شوند و تعجب می‌کردند که امام آخرها می‌فرمود هرکس از جامعه مدرسین جدا بشود از اسلام ناب محمدی جدا می‌شود و به دامن اسلام آمریکایی می‌افتد، این برای اواخر بود و در مسیری که جنگ و دعوا مغلوبه بود, این از فرمایشات امام نبود، منظورم این است که این دوران هم اینجوری سپری شد و اساس جمهوری اسلامی ماند اما جریان چپ اسلامیزه شده قدرت اجرایی کشور را داشت و در دست می‌گرفت و یک نظام اقتصادی دولت‌سالاری را بوجود می‌آورد. یک فضای سیاسی فوق‌العاده ضدغرب را به شدت در کشور جاسازی کرد، یعنی کینه مردم نسبت به غرب و کینه مردم نسبت به بازار هم‌وزن بود، یعنی مردم با هردو جبهه جنگ فکری و عاطفی داشتند. پس از رحلت امام اتفاقی که افتاد این بود که این جریان چپ اسلامیزه شده با دو مانع عظیم روبرو شد، یک مانع عظیم این بود که تفکر چپ در دنیا شکست خورد یعنی نظام‌های مارکسیستی پرونده‌اشان جمع شد، یعنی نظام‌های دولت سالار. جایی برای یک حکومت متمرکز پرقدرتی که بر همه منافع و همه ظرفیت‌های اقتصادی کشور مسلط باشد به لحاظ تئوریک و تجربه عملی باقی نمانده بود. شوروی بعنوان نظام الگوی این سیستم فروپاشیده بود. اتفاق دیگر هم این بود که مجموعه مطالبات مردم از قبل از انقلاب و دهه نخست انقلاب بی‌پاسخ مانده بود. این مطالبات را با یک تفسیری ( اینجاست که ما باید آقای هاشمی را محاکمه سختی بکنیم ) که بنیاد همه انحرافات پس از آن باید قلمداد بشود شکل داد و آن این که اولا همه مطالبات معوقه مردم اقتصادی است، یعنی هرآنچه که مردم در طول تاریخ معاصر ایران می‌‎خواستند و به او دسترسی پیدا نکرده‌اند اقتصادی است. دوم این مطالبات اقتصادی با مکانیزم‌ها و الگوی نظام‌های چپ برآوردنی نیست. این دوتا اتفاق, مبنا و پایه آغاز برگشت دوباره کشور به رویکردهای غرب‌گرا شد یعنی کشور به این سمت رفت که یک خرده‌گفتمان جدید دیگری در ذیل گفتمان انقلاب اسلامی شکل بگیرد، گفتمانی که به صورت ناباورانه و فوق‌العاده‌ای مسلط شد. یعنی همان مردمی که ضدبازار بودند و همان مردمی که ضدغرب بودند بتدریج به مردمانی تبدیل شدند که باید از طریق مکانیزم بازار به دنبال منافع اقتصادی بروند و زندگی مسالمت‌آمیز جدیدی را با غرب آغاز کنند. مبنای این کار در برنامه توسعه اول و دوم آقای هاشمی گذاشته شد. اقتصاد آزاد دقیقا براساس الگوهای اقتصادی نظام غرب و با این تلاش جدی که این نظام‌های غربی توسعه اقتصادی تا بستر فرهنگی مناسب خودش را نداشته باشد به نتیجه نمی‌رسد بنابراین تلاش دوم و اساسی را شروع کردند، اصلاحات فرهنگی متناسب با این تحولات اقتصادی.

این اصلاحات فرهنگی همانی است که رهبری در همان زمان و بعد می‌خواستند به همه ما بفهمانند که منظور از تهاجم فرهنگی دقیقا همین است. تهاجم فرهنگی به معنی تمام ملازمات فرهنگی و پیش زمینه‌های فرهنگی موردنیاز این برگشت دوباره کشور به رویکرد غربی در زندگی بود. یعنی حالا که قرار شد با الگوهای غربی زندگی اقتصادی اداره بشود بستر فرهنگی مناسبی می‌خواهد، این بستر فرهنگی فرهنگ غرب بود یعنی مردمی که انقلابی و فداکار برای مصالح اجتماعی باشند مردمان خوبی برای اینکه در فضای بازار و اقتصاد فعالیت بکنند نیستند بلکه مردم منفعت‌طلب مردمان خوبی هستند، بنابراین مردم را با یک تلاش فرهنگی تبدیل کردند به مردمی که این نوع نظام زندگی اقتصادی روی آنها جواب بدهد.

اگر بتوانیم این دوران را گفتمان توسعه اقتصادی و سازندگی بگذاریم, اصل حرف این شد که یک الگوی اقتصادی برآمده از تجربه مغرب زمینیان با پایه‌های فرهنگی‌اش در کشور پایه‌گذاری شد. پایه‌های فرهنگی‌اش خواسته‌های اولیه نبود. خواسته اولیه الگوی اقتصادی زندگی بود اما این الگوی اقتصادی زندگی همینجوری بوجود نمی‌آمد، یعنی نمی‌شد از مردمی که در فضای انقلاب و جنگ بودند آدم‌های فعال در بازار درآورد.

آدم‌های فعال در بازار آدم‌های دیگری هستند که حالا باید دست بکار تولیدش می‌شدند. توصیه می‌کنم کتاب توسعه و تضادآقای رفیع‌پور را ببینید. یک پژوهش خوبی است برای همین مقطع از تاریخ انقلاب. خوب نشان می‌دهد مردم چجوری دارند عوض می‌شوند، ما آن موقع تازه دانشگاه آمده بودیم، کاملاً می‌بینیم بچه‌های جنگ دارند عوض می‌شوند، ما دوستانی داشتیم که تا دیروز مثلاً برای لباس ساده قیافه می‌گرفتند، کم‌کم امروز می‌خواستند شما را ببرند خانه‌اشان که بگویند ببین خانه ما چقدر شیک است، من الان خانه خوب دارم واقعا اینجوری شده بود!!! یعنی تا دیروز ما می‌خواستیم بگوییم که مثلاً با عسروحرج انقلابی زندگی می‌کنیم، حالا می‌خواهیم بگوییم این فرح انقلابی رو بچش.

همه رفتند سر منافع، کسانی از بسیاری از فرماندهان جنگ بازار آمدند که دست بازاری‌های حرفه‌ای را از پشت بستند، همچین فضایی شد!!! فضا اینطوری بود که هر کسی بهتر می‌زند بستاند و بزند!!! یعنی معرکه‌ای شد از این که آدم‌ها نبوغ اقتصادی خودشان را نشان بدهند و تقریباً دیگر از آن فضای انقلابی بتوانند فاصله بگیرند، این همان اتفاق تلخ دهه ۷۰ کشور است، این مسیری که بعداً انقلاب اسلامی به صورت خرده‌گفتمانی آمده پایه‌اش آن روزی ریخته شد، اگر قرار است امروز به کسی بدوبیراه بگوییم، باید بدوبیراه اصلی را به کسی بگوییم که این اساس را اساسی بنیاد گذاشت.

اتفاقی که در دوم خرداد اتفاق افتاد چه بود؟ این بود که آن بستر فرهنگی مهاجم به یک پیروزی سیاسی رسید یعنی همان بستر فرهنگی رأی آورد، عجیب این بود که چطور مثلاً کارگزارانی‌ها و دکتر سروش و که ظاهراً با هم ناجورند همه دارند با هم جور می‌شوند، همه دارند یک جوری همگرا می‌شوند، ظاهرش این است که این همگرایی نباید اتفاق بیفتد اما واقعش این بود که یک ملاک واحدی این کار را کرد، اگر توفیقی بود بعداً مبانی نظری‌ترش را هم عرض می‌کنم که در همین دوران چه اتفاقی افتاد. اجمالش این است که در همین دوران بود که وقتی قرار شد براساس الگوی غربی زندگی کنیم یک سوال اساسی و بنیادی مطرح می‌شود که چقدر از این زندگی را باید براساس دین اداره کنیم؟ و چقدرش را باید براساس الگوهای ترجمه شده و تجربه شده در غرب باید اداره کنیم؟ حرف‌های دکتر سروش چرا گرفت؟ چون پاسخی بود به این سؤال اساسی. شما می‌بینید علی‌الظاهر اینها هیچ‌کدامشان به هم ربط ندارند ولی هرکدامشان یک ضلع از این هویت واحد را داشت توضیح می‌داد، دکتر سروش به این جمع‌بندی جامعه را رساند که در واقع اصل این ماجرا دین است، آن تئوری قبض و بسط تئوریک شریعت این بود که شما شریعت را با علم تفسیر کنید. بنابراین اصل علم است و شریعت چیز بی‌جان و بی‌رمقی است این وسط و با علم دچار قبض و بسط می‌شود یعنی علم هر اقتضایی داشته باشد اقتضای خودش را تحمیل می‌کند به شریعت و علم مبنا قرار می‌گیرد برای حل مسائل زندگی. من یادم است به آقای دکتر عادلی که رییس کل بانک مرکزی بود گفتند: این بهره را شما با ربا چکار می‌کنید؟ آدم‌های خوبی بودند ولی ایشان گفت: من مسئول بانک مرکزی‌ام مسئول ایدئولوژی که نیستم، دقت می‌کنید جمله را؟ یعنی دین یک جاست و من جای دیگری هستم. من دارم زندگی را اداره می‌کنم، این چه ربطی به دین دارد؟ حالا من آن حرف تند مرحوم شهید مطهری را که زدم اینجا می‌خواهم بگویم، می‌خواهم بگویم ظرفت را می‌سازند، منتظر نمی‌مانند، ظرف را جوری می‌سازند که شما دیگر نمی‌دانی باید چه کار کنی؟

  • سؤال یکی از حضار: اینجا مسئله‌ای هست. بسترهای نرم‌افزاری دین که باید در حوزه تولید می‌شد, تولید نشد. حالا من کار ندارم که زمان کمی را صرف کردیم ولی یک نتیجه‌ای می‌شود گرفت که این نرم‌افزار موجود نبوده و حوزه اصلاً همپای انقلاب جلو نیامده است، این ضعف هم آنجا بود.

  • پاسخ: باید در جای خودش بهش بپردازیم، اما ما ضعیف‌تر از این مقطع را قبلاً در جنگ بودیم، ما یک سال اول جنگ را با معیارهای امروزین دنیا جنگیدیم. هر روز شکست خوردیم. یعنی شما سال اول جنگ بگو یک کار کرده باشیم که درآن نتیجه‌ای گرفته باشیم!!! سال اول جنگ که با رفتن بنی‌صدر تمام شد ما برگشتیم و با مبانی دینی جنگیدیم. براساس مبانی دینی نه نظریه داشتیم و نه آدم، اما ما در میدان عمل هم نظریه پیدا کردیم هم آدم و هم پیروز شدیم. اتفاقی که در دهه ۷۰ افتاد و آقای هاشمی آن را بوجود آورد و آن بلای عظیم را بر سر ما آورد این بود؛ فرصت تربیت آدم و تولید فکر را با تجربه کردن در ظرف جمهوری اسلامی فراهم نکرد. من قبول دارم که ما نه آدم داشتیم نه نظریه!!! اما می‌توانستیم هم آدم به وجود بیاوریم هم نظریه ولی وقتی شما می‌گویید ایدئولوژی یک جا و اقتصاد جای دیگر یعنی می‌توان اقتصاد را اداره کرد درحالیکه به ایدئولوژی احتیاجی نداشته باشی. همین حرف را اول جنگ می‌زدند, جنگ کلاسیک و ارتش باید چنین و چنان باشد و از این حرف‌ها. بعداً همه اینها را گذاشتیم کنار. در هفت سال جنگ ما ژنرال تربیت کردیم، یعنی در هفت سال عمر آدم، هیچ فرد نظامی نمی‌تواند به اوج برسد ولی ما وقتی آخر جنگ به آقای محسن رضایی گفتیم سرلشکر تازه احساس کردیم یک چیزی کم است، یک نیرو تربیت کردیم و مدرک دادیم، کار هم کرده یعنی در کلاس انقلاب اسلامی اشخاص در متن عمل تربیت شدند. ما این فضا را می‌خواهیم.

این رو مطمئن باشید هیچ نظریه‌ای منتزع از عمل رشد نمی‌کند، یعنی شما فکر کنید آدم‌هایی بروند در خونه بنشینند و برای ما علم تولید کنند، آن علم به درد خودشان می‌خورد!!! علم مال این است که عمل را اداره بکند و این فرصت عمل کردن برای هر اندازه از علم که فراهم می‌شود موجب رشدش می‌شود. اتفاقی که افتاد این بود که گفتند ما اصلاً به این حرف‌ها قائل نیستیم!!! این جمله دارد این را می‌گوید، یعنی ایدئولوژی یک جا و اقتصاد جای دیگر، اسلام یک جا و اقتصاد جای دیگر، وقتی شما اینطور بگویید دیگر اسلام در زندگی مردم نمی‌رود، دوماً اینکه در این عرصه اتفاقاً برعکس جنگ ما پایه‌های خیلی قوی‌تری داشتیم، چون کار فرهنگی کار ما بود، ما یک اخوی داریم به شوخی می‌گوید در افغانستان ما نفوذ فرهنگی داریم، یعنی نفوذ ما از سنخ فرهنگ است یعنی ما در سایر سنخ‌ها به اندازه فرهنگ حرف نداریم یعنی اگر قرار بود ما سنخی داشته باشیم از سنخ فرهنگ بود که اتفاقاً همین سنخ را از ما گرفتند و همین سنخ را دادند به جای دیگر. پس این فرهنگ مهاجم که به پیروزی سیاسی رسید ادبیات مردم تغییر کرد. شما کاش جملات یک نفر خاص را در دهه ۶۰ با جملاتش در نیمه دوم دهه۷۰ و نیمه اول دهه ۸۰ مقایسه کنید، یک آدم دوجور حرف می‌زد. فضای گفتمان را می‌خواهم عرض کنم‌ها!!! یک آدم ضدآمریکایی که اصلاً تراز حق و باطل برایش آمریکاست, همان آدم امروز بگوید دیگر هیچ کاری نمانده برای ما جز اینکه به آمریکا ملحق شویم، همان آدم‌ها. چرا؟ چون این فضا آدم را با خود می‌برد، بعد هم شما فکر نکنید همه آدم‌ها بد هستند، یعنی واقعاً همه آدم‌ها بد نیستند، همین آقای اصغرزاده را که مثال زدم، ایشان اوایل انقلاب بعنوان دانشجوی خط امام می‌رود قزوین که شهر ماست، می‌شود فرمانده سپاه، یکی از دوستان می‌گفت ما می‌خواستیم برویم جبهه, ایشان چون فرمانده بود و نمی‌توانست با ما بیاید، به ما گفت: خلاصه اگر شهید شدی ما را فراموش نکن، با یک حال منقلب عجیبی!!! یعنی فضا آدم را می‌برد، اینجوری نیست که شما بگویید همه آدم‌ها از اول بد هستند یا همه آدم‌ها از اول خوبند. اینکه همه آدم‌ها چجورند بماند برای بحث‌های بعدی خودمان، اما واقعیتش این است که این ظرفیت گفتمان است، ظرفیت فضاست که می‌تواند آدم‌ها را به هر طرفی ببرد.

یه نقلی بکنیم از یک هم‌دهاتی ما، ما یک هم دهاتی داریم پسر تعزیه‌خوان بود، می‌گفت: ببین! من تمام زندگیم از امام حسین است، پدرم تعزیه گرفته، نان درآورده ما خوردیم ولی آخه واقعاً خیلی امام حسین خشونت طلب بوده!!! شما بروی با همه گلاویز بشوی تهش همین درمیاد دیگه!!!

می‌خواهم بگویم وقتی یک چیزی جو می‌شود به یک روستایی هم رحم نمی‌کند یعنی می‌رود تا جایی که ما اصلاً باورش نمی‌کنیم. بنابراین دوم خرداد را من حاصل پیروزی آن بستر فرهنگی مهاجم می‌بینم، یعنی توانست رأی جامعه را بگیرد و پس از پیروزی هم آن را گسترش بدهد که هنوز هم ماجرا ادامه دارد و این را هم عرض بکنم که واقعاً به همین دلیل است که پروژه آقای خاتمی در تکمیل پروژه آقای هاشمی است، یعنی یک هویت واحدی که مردم به اشتباه آن را دوتا می‌دیدند یعنی فکر می‌کردند که آقای خاتمی را آوردند که آقای هاشمی را پایین بکشند!!! اما خاتمی تداوم آقای هاشمی بود، یعنی باید کسی می‌آمد که کار را ادامه می‌داد، جایی آقای هاشمی در اواخر دولت آقای خاتمی می‌گوید که من هم اگر بودم همین کارهایی را می‌کردم که آقای خاتمی کرد یعنی من هم راه دیگری را غیر از این نمی‌رفتم، حالا ببینید مردم بیچاره این وسط چه کلاهی سرشان رفته بود یعنی در واقع پروژه واحدی بود که همدیگر را تکمیل می‌کردند.

من می‌خواهم در این فضا سنگ بنایی را برای جلسه بعد بگذارم، این جریانی که ما آن را اصولگرا می‌دانیم، جریانی که در حوزه سیاست دیندارتر است در این ماجراها چجور جریانی بوده؟ واضح است بعد از آن عرایض روز نخست من، یک جریان کاملاً انفعالی است. یعنی همیشه جریان رقیب به صورت مسلط و فعال, میدان‌داری کرده و این جریان همیشه به صورت انفعالی و انتقادی وارد صحنه می‌شده، این انتقاد و انفعال هم معمولاً با سطح پایینی از عقلانیت همراه بوده است یعنی وقتی تهاجم فرهنگی را آقا مطرح می‌کنند با این توضیحی که بنده دارم عرض می‌کنم, آن بحث را می‌رسانند به حجاب و اینکه فلان روزنامه کاریکاتور زده، آن دوران الان یادمونه‌ها، من گفتم کسیکه این ماجرا را رهبری می‌کند الان دارد کیف می‌کند.

من اینجور مواقع به یاد بیانی از مرحوم دکتر شریعتی می‌افتم، ایشان می‌گفت در دوره‌هایی بعضی از حکومت‌های اسلامی تصمیم گرفتند علما را سرکار بگذارند. گفته بودند هرکس کتاب بنویسد بیاورد ما می‌گذاریم در ترازو و به وزنش پول می‌دهیم، می‌خواستند بگویند یعنی ما خیلی طرفدار علمیم، آن کسی که ترازودار بوده و کتاب‌ها را می‌کشیده دیده که کسی کتاب قطوری آورده مثلاً در یک صفحه نوشته الف، در صفحه بعدی نوشته ب و چون کسی که نمی‌خوانده که!!! فقط وزن می‌کردند. ترازودار پیش حاکم رفته و می‌گوید آقا این سر ما را کلاه گذاشته. حاکم به وی می‌گوید: آقا بده بره، ما قبلاً سر همه‌شان را کلاه گذاشتیم!!!

من می‌گویم چقدر شیرین است که آنها هم از این کاریکاتورها بکشند یا مثلا دو سه تا ازاین چیزها درست کنند چون ما با اینجور چیزها اشباع می‌شویم یعنی فکر می‌کنیم به سفارتخانه‌ای سنگ زدیم دلمان خنک می‌شود درحالیکه ما به فکر خنک کردن دل خودمان هستیم آنها دارند کار خودشان را می‌کنند تا بتوانند خودشان را حسابی جلو ببرند چون شما که به اصول و اساس توجه ندارید، شما به همین‌هایی توجه دارید که خود او می‌خواهد توجه کنید و این کارها را بکنید، خب یک سنگی بیندازد که شما معطل شوید و فرصت نکنید یک کتاب جدی بنویسید.

منظور این است که نوع نگاه این بوده یعنی الان هم جریان اصولگرایی با همان تفسیری که عرض می‌کنم جریانی است با سطح عقلانیت پایین، با ظاهرگرایی مذهبی فوق‌العاده, با نگاه انفعالی در مقابل فعالیت طرف مقابل, همیشه نگران این است که وضعیت موجود تغییر بکند یعنی حتی در اوج جریان خاتمی هم ممکن بود احساس این بشود که وضع همینجوری بماند که خیلی خوب است, میتوانست بدتر بشود، الان می‌گویند آقا وضع همینطور بماند که بهتر است ممکن است خبرگان را بگیرند و بدتر بشود یعنی همیشه از ترس مرگ دارند خودکشی می‌کنند!!! حس و حال اینطور است. یعنی می‌گویند من حواسم باشد همین را نگه دارم، خب از این چیز فعال و زنده‌ای درنمی‌آید. حالا بقیه ویژگی‌هایی که با حوصله بهش خواهیم پرداخت, معلوم می‌شود چه اتفاقی می‌افتد.

اگر از بنده بپرسید که اگر شما باشید می‌گویید که جریان اصولگرا امروز باید چه چتر گفتمانی را باید انتخاب کند که آن چتر گفتمانی هم او را با بدنه اجتماع مرتبط کند و هم او را به جامعه ملحق کند و هم جامعه را به او و هم همه انقلاب حفظ بشود و هم همه تجربه گذشته انقلاب دیده بشود و هم اینکه همه خوبی‌هایی را که می‌توانیم با هم فهرست کنیم را حفظ کند، از منظر من مفهوم پیشرفتهست. حالا این را با توضیحی می‌گذارم برای آینده. بنده فکر می‌کنم تمام مردم ما, تمام ایرانیان, از ضدانقلاب و کمونیست و عجائب و غرائبش, تنها چیزی که متفق‌القول برای جامعه ایرانی می‌خواهند پیشرفت است، هیچ کسی نیست که با ارجاع به غیر پیشرفت کشور کنش سیاسی خودش را توضیح بدهد، یعنی فکر می‌کنند که راه پیشرفت و ترقی مردمان‌شان این است، این حرف من غیر از آنهایی است که ممکن است غرض و مرضی داشته باشند، حتی آنهایی که غرض و مرض هم دارند فکر می‌کنند که اگر بخواهند بر منافع مردم مسلط بشوند باید زیر این چتر حرف بزنند اگر این حرف درستی واقعا باشه, چون باید یک مقدار روش فکر کنیم, یک تفسیر اسلامی از پیشرفت و پیگیری پیشرفت در فضای اسلامی‌تر می‌تواند چتر گفتمانی جریان دینی‌تر جامعه یعنی اصولگرایی باشد. من اول این را عرض کنم این گونه‌های مختلفی که جریان اصولگرایی دارد خودش را در معرض ارزیابی‌های سیاسی قرار می‌دهد, هر روز فاجعه پس از فاجعه به بار می‌آورد، مثلاً می‌گوید ما دیندارتریم, شما بی‌دین. بعد رأی می‌گذارد بی‌دین رأی می‌آورد!!! می‌گوید ما پیرو ولایت فقیه هستیم, شما ضدولایت فقیه، رای می‌گیریم, ضدولایت فقیه رای می‌آورد!!! ما ضدآمریکایی هستیم و شما با آمریکایی‌ها هستید، بعد انتخابات با آمریکایی‌ها رای می‌آورند!!! ما پیرو شهدا هستیم و برای شهدا و جانبازان و خانواده‌های شهدا می‌میریم و شما ضداینها هستید، هردو حرف‌هایمان را می‌زنیم ولی مردم به آنها رأی می‌دهند!!! درسته؟ من دفعه پیش که دوستان گفتند ما می‌خواهیم گفتمان سازش و مقاومت را به رأی بگذاریم, گفتم برادر عزیز! شما فرض کنید آنها رأی آوردند یعنی فرض کن همه مردم ایران به سازش رأی دادند، اگه رأی دادند از فردا چطور دیگه نتق می‌کشید؟ بعد آن موقع طرف شما آن رجل سیاسی پیروز نیست، طرف شما این مردم هستند، تا وقتی شما خطوط قرمزت را هربار به رأی می‌گذاری، آخر چه لزومی دارد؟ این حکومت, جمهوری اسلامی ایران است؟ شما هربار جمهوری اسلامی را به رأی می‌گذاری!!! کجای دنیا و کدام عقلی این کار را می‌کند؟ یعنی باور کنید مسئله به این سادگی فهم نمی‌شود!!! یعنی هربار جریان اصولگرایی کل هیکل جمهوری اسلامی را به رأی می‌گذارد. حالا خدا پدر احمدی نژاد را بیامرزد که لااقل یک بار رأی می‌آورد!!!

بعد از رأی‌‌گیری ما هر روز باید تب کنیم, به قول بعضی‌ها ما اصحاب شنبه‌ایم، از فردای شنبه انتخابات باید تب کنیم که جمهوری اسلامی رأی نیاورد. عرضم این است که فضای اصولگرایی چون انفعال دارد، چون خودش را متولی عام جمهوری اسلامی می‌داند، چون خودش را برابر با حق می‌داند و چون همه فضائل عالم را دارد وقتی خودش را در معرض ارزیابی جامعه قرار می‌دهد همچین مصیبتی برای خودش و جامعه فراهم می‌کند.

واقعاً الآن حرف جامعه با ما این نیست، الآن اصلاً کسی بحث اعتقادی ندارد، غالباً می‌گویند دین را, جمهوری اسلامی را و همه چیز را قبول داریم. مسئله این است که شما مدیریت ندارید, برنامه ندارید. مسئله‌ای که مردم مطالبه می‌کنند از این سنخ است. شما در ذیل این مطالبه حرف بزنید، کار, اشتغال و …. شما اینها را همگرا کنید، یک اسم جامع برایش انتخاب کنید و آن اسم جامع را محل گفتگو قرار بدهید. از منظر من اسم جامع همه اینها پیشرفتاست یعنی مردم در زندگی فردی دنبال بهبود هستند، در زندگی اجتماعی به دنبال این هستند که وضع جامعه‌اشان از اینی که هست بهتر بشود، به لحاظ اقتصادی در زندگی جهانی وضعیت بهتری داشته باشند، به لحاظ فردی و دینی در سطوح بالاتری از سطوح اعتقادی و اسلامی باشند یعنی زندگی پیشرفته‌تری نسبت به مرحله قبل داشته باشند. مردم اصلاً مسئله‌اشان انتخاب بین اسلام و غیراسلام نیست. آنها را در معرض انتخابی قرار می‌دهیم که مسئله‌اشان نیست، آنهایی هم که رأی می‌دهند به این توجه ندارند.

جریان اصولگرایی دارد به مردم تحمیل می‌کند که مسئله شما این است یعنی شما مسئله‌ای غیر از این ندارید، شما هربار باید به تک تک آیات قرآن یا رأی بدهید یا مخالفت کنید. علت این اشتباه هم روشن است، علت ضعف است، این جریان یک رانت عظیم سیاسی مثل دین پیدا کرده که فکر می‌کند باید برای پیشبرد اهدافش به این آویزان بشود.

باید جریان اصولگرایی را از این فضا خارج کنیم و کاری نکنیم که اگر کسی پیشرفت کشور, بهبود مدیریت کشور و پیشرفت علمی کشور را می‌خواهد، یا کسی که دوست دارد کشورش وقتی با چین مقایسه می‌شود جلوتر باشد، وقتی با آمریکا مقایسه شود بتواند قیافه بگیرد, وقتی که از حیث علمی دارد خودش را مقایسه می‌کند بتواند خودش را جلوتر ببیند. ولی این جریان را می‌بیند و اگر از این حوزه‌ها حرف زد شما می‌گویید بی‌دین شده!!! اتفاقا من تحلیل دیگری دارم، من اصل وقوع انقلاب اسلامی را در ذیل پیشرفت‌خواهی مردم ایران قرار می‌دهم، یعنی مردم ایران به صورت تاریخی به دنبال پیشرفت همه جانبه بودند، همه موانع را توانستند با انقلاب اسلامی از پیش پای خودشان بردارند و امام به آنها فهماند که من ساختاری برای شما بوجود می‌آورم و آنها هم باور کردند و جمهوری اسلامی توانست این را به مردم اثبات کند که شما همه آنچه را که برای هویت جمعی و فردی خودتان می‌خواهید اسلام تأمین می‌کند.

بنابراین چیزی که الآن باید انجام بدهیم این است که ما برای پیشرفت همه جانبه کشور دارای عقلانیت, گفتمان, آدمها و سازوکارهای توانمندتری هستیم یعنی اگر این را بتوانیم ارائه و عرضه بکنیم می‌توانیم در ذیل مطالبات مردم این دیدگاه دینی‌تر را وارد کنیم یا در حوزه سیاست و اجتماع ارتقاء ببخشیم.

ارسال دیدگاه

Time limit is exhausted. Please reload the CAPTCHA.