Atani

من در جلسه گذشته با این هدف که میخواستم جریان اصولگرایی انقلابی را کالبد شکافی انتقادی بکنم تصویر بغرنجی ازش ارایه کردم، ظاهرا دوستان نوع ارتباطی که با بحث داشتن متفاوت بوده. برخی همراهی کرده بودند، برخی هم گلایه داشتند که بحث خیلی منتقدانه بوده ولی من میخواهم قدری روی عرایضم اصرار کنم با این تفاوت که راهی هم برای برون‌رفت از آن مواردی که صحبت کردم ارائه بدهم.

عرض کردم که جریان اصولگرایی را در حصار چهار فقر می‌بینم که گویی این ۴ دیواری سبب شده که جریان اصولگرایی نتواند آنطور که وظیفه ذاتی اوست نقش ایفا کند.

  1. فقر اول فقر عقلانیت:

جریان اصولگرایی از محتوای نظری لازم و کافی برای تبیین مواضع و دیدگاه‌هایش برخوردار نیست یا لااقل استفاده نمیکند. بعلاوه اینکه مجموعه دیدگاه‌هایش از یک سازگاری درونی برخوردار نیست و یک ناتوانی بیانی هم بخش تکمیل کننده فرایند عقلانیتش هست که مجددا به آن خواهم پرداخت.

  1. فقر دوم فقر گفتمان:

جریان اصولگرایی از یک گفتمان جامعی که بتواند فعالیت سیاسی را سازماندهی بکند و هویت ببخشد برخوردار نیست . منظور از گفتمان مجموعه‌ای از واژگان, نظریه‌ها, آرمان‌ها, آدم‌ها، برنامه‌ها و مواضعی است که این جریان سیاسی در آن فضا هویت پیدا کرده, نقش ایفا کرده و تعامل میکند.

  1. فقر سوم فقر اخلاق:

از جریان اصولگرایی بعنوان یک جریان سیاسی دیندارتر انتظار میرود که در حوزه سیاست از خودش فضایل اخلاقی نشان بدهد، اما مصادیق، مثالها و نمونه‌های فراوانی وجود دارد که به ما نشان میدهد که قدرت طلبی و منفعت طلبی کنش سیاسی او را رهبری و خط دهی و انگیزه دهی میکند که من دفعه پیش این کدها را عرض کردم.

  1. فقر چهارم فقر مدیریت:

جریان اصولگرایی از توان مدیریتی لازم و کافی برای مدیریت سیاسی پیش و پس از دستیابی به قدرت برخوردار نیست، یعنی از ظرفیت انسانی که در اختیار دارد هم نمیتواند به خوبی استفاده کند که من دفعه پیش کدهاشو دادم.

طبیعتا انتظار عقلایی از بنده که با یک نگاه انتقادی این مطالب را عرض میکنم اینست که بگویم، حالا چه کار باید کرد که از این فضا و مخمصه‌ای که دارم تصویر میکنم خارج بشویم؟

من اتفاقا از همان فقر اول شروع میکنم، در این قسمت بنده میخواهم گزارشی از دیداری که با آقای احمدی‌نژاد بعد از ریاست جمهوری داشتم و اتفاقا همین بحث را با ایشان طرح میکردم ارائه کنم.

خدمت ایشان گفتم که آن موقع که شما مسئولیت کشور را بعهده گرفتید چهره و نماد و حیثیت اصلی شما مدیر موفق در عملبود، یعنی ارزیابی جامعه از شما این بود که یک فردی با نگاه اصولگرایانه و یک تجربه موفق ملی است, بهمین دلیل مورد توجه جامعه و جریان اصولگرایی واقع شد. مشکلی که از همان روز اول روشن بود این بود که شما توضیح نظری درستی برای این الگوی عملی نداشتید. من اتفاقا همان موقع با مجله راه مصاحبه‌ای کردم و این مطلب را گفتم که خلا تئوریک جدی است، یعنی یک الگوی عملی موفق که یک توضیح نظری پشتش نبود.

وقتی که توضیح نظری پشت تجربه عملی نباشد، بعد که کار گل میکند یا دیگران آن را آنگونه که درست میدانند توضیح میدهند یا احیانا خودش با یک دستپاچگی این کار را خواهد کرد چون بدان نیاز دارد. من به تعدادی از آنها نیز گفتم که من مطمئنم بعد از اینکه شما به آن پیروزی باورنکردنی دست پیدا کردید بعدا که پشت تریبون‌ها قرار گرفتید چقدر آرزو میکردید که ایکاش من فرصت میداشتم تمام آنچه را که باید به لحاظ نظری برای پشتیبانی این توفیق عملی فراهم میکردم را فراهم کرده بودم! ولی خب دیگر این فرصت را نداشتند، یعنی هم کارها نمی‌گذاشت هم خود هیجانات سیاسی اجازه نمیداد.

بعدا که بخواهید توضیح بدهید طبیعتا با دستپاچگی چیزهایی درمیاد که ممکن بود روز اول هم فکرش را نمیکردید، مثل دین انسانی به جای دین توحیدی. بالاخره نیاز داشت که برای خودش عقبه‌ای فراهم کند برای همین دلیل هراندازه هم که تلاش میکرد طبیعتا با توجه به خصوصیاتی هم که پیدا شده بود کار را سخت‌تر میکرد. این در حالی بود که من خدمتشان گفتم بنده توفیق دارم جزء مطلع‌ترین افراد از جریان تولید فکر دینی در ایران باشم بدلیل برخی از این کارهایی که داریم میکنیم. من گفتم انقلاب اسلامی این ظرفیت را داشت که پس از پیروزی زمینه ای را فراهم کند که نسلی در حوزه‌های علمیه و دانشگاهها بوجود آیند که این نسل اساسا سربازان انقلاب اسلامی‌اند، یعنی بسیاری از آنها همان بچه‌های جبهه و جنگ هستند که اینجاها تحصیل و تدریس میکنند و استاد و صاحب‌نظر هستند. اینها دارند در حوزه‌های مختلف دانش تولید میکنند و این تولید دانش ناظر به نیازهای انقلاب اسلامی است. یعنی اصلا به دلیل این مبنا اینها وارد این فضا شدند، اما این دانش هیچگاه مورد توجه سیاستمداران واقع نشد. یعنی چنانکه انقلاب اسلامی در اصل محصول فقه و فلسفه و مجموعه علوم اسلامی و عالمانی از قبل انقلاب بود، انتظار میرود تداوم انقلاب هم این ارتباط را با این اندیشه تولید شده پس از انقلاب میداشت ولی اصلا این ارتباط برقرار نشد، جالب اینجاست که این مسئله دوسویه است. هم آنهایی که در این فضا فعال هستند جوری گارد گرفتند که وارد این عرصه‌ها نشوند و مهمتر از آن, آنهاییکه مدیریت سیاسی دارند هیچ موقع اقبال ندارند که این اتفاق بیفتد و من دفعه پیش عرض کردم.

بهترین مثال برای اینکه من بتوانم این مطلب را خوب نشان بدهم، تجربه مدیریت مرکز بررسی‌های استراتژیک ریاست جمهوری آقای خوئینی‌هاست، ایشان بعد از اینکه آقای هاشمی قدرت را در دست گرفت, انگار تو اینجور جاها بهتر از رفقای ما میفهمند، خلاصه در جای کوچکی که به ایشان دادند مجموعه آدمهایش را آنجا جمع کرد و تمام دانش ترجمه شده غرب را پشت سر نگاه سیاسی شان در جامعه فرآوری کردند. یعنی تمام جامعه‌شناسی, سیاست, اقتصاد، فلسفه و همه اینها را که میتوانست پشت سر رویکرد سیاسی‌ای که بعدا ما اصلاح‌طلبی می‌خواندیمش توی اینجا اتفاق افتاد. یکمرتبه روزنامه‌هایی در جریان دوم خرداد منتشر میشد که بیش از ۱۰۰ صفحه بود. صدصفحه روزنامه‌ایکه بخش کمی از آن آگهی بود. یعنی مطالب خواندنی و جدی.

همه اینها پاتوقش آن مرکزی بود که زده شد و یه مجله ضعیف سیاه و سفید بنام کیانپشت آن قرار گرفت که بعدا به ماجرایی فکری فرهنگی که شما هم دیدید تبدیل شد، یعنی احساس میکردید که آنچه که این جریان سیاسی انجام میدهد پشتوانه عظیمی دارد!

این پشتوانه عظیم فکری قبلا در جامعه وجود داشت، اما در کتابهای درسی بود. بعدا باید تبدیل میشد و ناظر به حوزه‌های سیاست و عمل میشد که شد و تا این حد توانست نقش ایفا کند که دیگر به حرف‌های کوچه بازاری تبدیل شد. یعنی مردم عادی هم از همان واژگان استفاده میکردند. خودبخود داشت یک غنای محتوایی در اینها دیده میشد قشنگ و حرفه ای هم گفته میشد.

بنابراین تجربه‌ای که من از آن صحبت کردم، ما نیاز داریم یک جریان مدیریت سیاسی اتفاق بیفتد که بفهمد این دخیره عظیم معارف اسلامی تولید شده در سال‌های پس از پیروزی انقلاب اسلامی که خصوصا ناظر به نیازهای انقلاب است پشت سر کنش‌های سیاسی اهالی سیاست قرار بگیرد. حالا چه آن‌موقع که در قدرت سیاسی هستند و چه آنموقع که در دوران انتظار به سر میبرند.

تقریبا الان شما هیچ نوع استنادی به این معارف از سوی فعالان سیاسی اصولگرایی نمیبینید. یعنی طرف بگوید من دارم این رفتار سیاسی را انجام میدهم عقبه‌اش و استدلالم از اینجا سرچشمه میگیرد. مثلا باید همین نشریاتی که دانشجویان ما تو دانشگاهها تولید میکنند, روزنامه‌هایی که الان داریم، مثلا روزنامه کیهان ما، چون روزنامه کیهان غیر از صفحه ۱و ۲ و۱۴(من البته خیلی وقته که دیگه نمی بینم) دیگر جایی و چیزی برای خواندن دارد؟ حرف‌های سیاسی, تیتر صفحه دوم, اخبارهای ویژه و از این تند و تیزها و صفحه چهاردهم که اخبارهای سیاسی‌تر و …. دیگه خبری نیست، یعنی من احساس کردم داخل روزنامه را احتمالا خود آقای شریعتمداری هم نمیبیند!! الکی تولید میکنند برای پولش! ولی شما الان آن روزنامه‌ها را یادتان بیاورید!) یعنی حرف برای جامعه نمیزند. درسته حرفیکه ما انتظار داریم از این ذخیره عظیم معارف اسلامی که ما در اختیار داریم و اتفاقا و از قضا طرف مقابل برای این معارف حجیتی قائل نیست ولی او الان استفاده نمیکند ازین معارف. البته اینم عرض کنم اونجاهاییکه حتی منافقانه استفاده میکند از ماها بهتر استفاده میکند! یعنی جاییکه به هر دلیلی منافع سیاسیش اقتضا میکند که به آن معارف مراجعه بکند بهتر از جریان اصولگرایی دارد از این معارف استفاده میکند.

مثلا در جمع‌هایی که ما هستیم، در تنهایی‌های خودمان، از سوی رهبری معظم انقلاب اسلامی گفته شده که آثار شهید مطهری مبنای تئوریک نظام ماست. الان چند نفرند که بتوانند بگویند ما این مبنای تئوریک نظام را مطالعه کردیم و باورهای سیاسیمان و کنش سیاسیمان مستظهر به آن چیزی است که در آثار شهید مطهری آمده و ….

خب امروز ما دستاوردهای خیلی پرملات‌تری داریم، مثلا الان بحث مسایل اقتصادی میشود همین حرفای کیلویی و صدمن‌یه‌غاز، فقط میخواهیم فحش بدهیم به رقیب! الان از نگاه دینی ادبیات پرقدرتی بنام اقتصاد اسلامیبوجود آمده و الانم بحث‌های اقتصاد اسلامی در جامعه زنده و فعال است.

الان شما برو تو این مجامع فعال سیاسی، حتی ماها که مثلا خودمونو{درست} میدونیم چند نفرند؟ با اینکه الان ما نگاه‌های انتقادی اقتصادی به رقیب داریم. مثلا مجلات اقتصاد اسلامی را دیدیم. حالا من قبل از انقلاب را عرض کنم. قبل انقلاب مجله‌ای بود منتشر می شد بنام مکتب اقتصاد، من شنیدم تیراژش ۱۰۰هزار جلد بود. الان روزنامه‌ها انقدر نیست. آنموقع منتشر میشده در جامعه و در اختیار قرار می گرفته، مردم مشتاقانه مطالعه میکردند!! خب بالاخره این اتفاق که میفتد ما در فضایی قرار میگیریم که این فضا فقر فرهنگی مارو خوب آفتابی میکند.

در جریان انتخابات ریاست جمهوری دوره گذشته جریانی دانشجویی برای آقای جلیلی فعالیت میکردند. رییس ستاد خواهران آن جریان آخر خودش کار را رها کرده بود!! پیغامش که به من رسیده بود این بود؛
حالا ما هی رفتیم پیله کردیم برای خودمون یه چیزی ببافیم مثلا پشت سر ایشون بند کنیم بگیم با یه آدم پر احساسی بالاخره میخوایم روبرو شیم.” گفت: من رفتم یه چیزی در بیارم دیدم هیچی نمیتونم بگم. فقط از این کلیپهای اسلوموشنپخش کنیم که مثلا از پله هواپیما چجوری اومد پایین. چجوری نگاه کرد. بعد از این چیزای غیرواقعی هم معمولا نقل میکردیم که گفته میشه که توی جلسه ایشون فلان کارو کرد…”

بعد ما می‌خواهیم جامعه ای را که در حال فکر کردن است با خودمان همراه کنیم و بعدا هم میخواهیم این جامعه را اداره کنیم!!

ما در چنین فضایی قدرت سیاسی را در اختیار گرفتیم. میخواهیم جامعه را هم اداره کنیم! با چه ذخیره فکری میخواهیم این کار را انجام دهیم؟لذا همان اتفاقات میفتد که برای قبلی افتاد و طبیعتا برای هر کس دیگری که بخواهد اینجوری راه را برود. بعد هم میبینید شما با آدمی روبرو هستید که با تفسیرهای گوناگون یهو از سرزمین فکری انقلاب اسلامی خارج میشود و در بیابان برهوت برای خودش خیمه خواهد زد. چون ریشه‌ای نداشت، روی مبنای درست و حسابی قرار نگرفته بود.

تصمیم‌گیری‌ها, سیاست‌گذاری‌ها و برنامه‌ریزی‌های کشور هم دقیقا همین اتفاق برایش میفتد، یعنی آقای احمدی نژاد که قرار بود بین زن و مرد دیوار بکشد میرسد جاییکه اصرار بر مخالفت با مراجع بکند که خانمها را بفرستد ورزشگاه!! چرا؟ چون مبنایی وجود ندارد! مبنا که وجود نداشته باشد این اتفاقات با هم یکجا میفتد.

بنابراین عرض بنده این است که ما فوق‌العاده نیازمندیم که مجموعه ذخیره معارف اسلامی را که بخصوص پس از پیروزی انقلاب در فضای اقتضائات اسلامی بوجود آمده با توجه به نیازهاییکه در حوزه سیاست داریم باز تولید کنیم، یعنی یک باز پروری صورت بگیرد و پشت سر کنش سیاسی قرار بگیرد، یعنی بشود مبنای کنش سیاسی ما.پ

حالا چه کنش سیاسی قبل از پیروزی و چه کنش سیاسی پس از پیروزی. این ضرورتی است که الان تقریبا هیچ اراده جدی‌ای پشتش وجود نداره. یعنی من چیزی نمیبینم که بگویم الان یک مدیریت سیاسی‌ای دارد اتفاق میفتد که بگوی من یک عقبه فکری عظیم را میخواهم تبدیل کنم به پشتوانه‌ای برای عمل سیاسی. این آن خلا عظیم است!

بهمین دلیل ما نه برای باورهای سیاسیمان استدلالهای قوی داریم و نه برای کنش سیاسیمان استدلالهای درستی داریم، یعنی استدلالهایی که مستظهر به معارف اسلامی متناسب با این دوران و شرایطی که درش قرار داریم باشد. این همان خلا روشن و واضحیست که داریم. با توجه به اینکه ما الان اصل این ذخیره عظیم را در اختیار داریم، اینهمه دستاوردی که امروز هیچ موقع محل مراجعه نیست. کتابهاییکه الان با نگاه دینی انقلابی چاپ میشود تیراژش به ۲۰۰ ۳۰۰ تا میرسد. زمانی دو سه هزار تا بود الان از این چاپ ها به وجود آمده چون مراجعه کننده‌ای ندارد! مراجعه کننده ما الان دارد به وبلاگ و سایت و الانم که اخیرا تلگرام آمده رجوع میکند، هی ساندویچی‌تر و هی خلاصه. خود آقا هم ظاهرا فرموده بودند که ازینها چیزی درنمیاد!! ازینها سیستم قدرت فکری بوجود نمیاد. یعنی مثل همین فست فودا میشود که با جسم آدم اینکار را میکند، اینم فست فود فرهنگیست!! همان بلا را بر سر ذهن آدم می آورد و بر سر زبان آدم می آورد!! حتی بیان‌ها را میبینید که لکنت دارد، یعنی حتی همانهایی را هم که باید بگوید خوب نمیتواند بگوید چون خوب گفتن نیاز به خوب فکر کردن دارد و همچنین یک ممارستی میخواهد که طرف اینطور زندگی را تجربه کرده باشد که بعد هم که خواست بگوید بتواند این حرفهایی را که بلد هست یا به آن باور دارد را بیان کند.

حالا من عرض میکردم که به لحاظ تاریخی ما کجای کار قرار داریم الان. ما امروز در شرایطی قرار داریم که مسئله اصلی ما تعاملیست که علوم و معارف اسلامی با علوم انسانی پیدا کرده. این نوع دیالوگ زمان حضرت امام (ره ) هم مطرح نبود. یعنی شما در زمان حیات مبارک حضرت امام در دهه شصت که پس از پیروزی انقلاب هست اصلا این مواجهه مطرح نیست. من عرض کردم کجای کاریم که این اتفاق افتاده؟ یعنی ما الان توی چنین کارزاری هستیم. در چنین معرکه ای هستیم که معرکه پرشور و مفیدی است. من یک مرور تاریخی میخواهم عقلانیت اسلامی را از اول بکنم و میخواهم بگویم منطق توحیدیش چیست و اگر کسی قرار هست در این روزگار چنین کارهایی را بکند باید قاعدتا چه نوع قابلیتهایی را در خودش بوجود آورد. خب معلوم است که در عصر حضور معصوم تکلیف واضح بوده اما با همه وضوحیکه در عصر حضور معصوم داشته, این عقلانیت اسلامی در همه مرور تاریخی‌ای که من دارم میکنم محصول یک تعاطی و تقاطع یک اندیشه از بیرون دنیای اسلام و اندیشه اسلامی برخاسته از درون دنیای اسلام بوده. یعنی همیشه یک جریان فکری در درون دنیای اسلام در حال جریان بوده و همیشه جریانی از بیرون آمده و جایی به هم رسیدند و اتفاق جدیدی و گام جدیدی برداشته شده.

تا زمان امام رضا (ع) تقریبا آنچه که ما داشتیم دستاوردی درون دینی بوده, درون دنیای اسلام بوده ولی از زمان ایشان اتفاقی که افتاد این بود که فلسفه یونانی به سمت دنیای اسلام ترجمه شد. اولین فیلسوف اسلامی فردی است بنام کندیکه البته برخی او را غیرمتدین می دانند. اما شهید مطهری معتقدند که او مومن به اسلام بوده. اما به هرحال مظهر این عقلانیت فلسفی شده و بنیانگذاری تفکر فلسفی در دنیای اسلام با کندی اتفاق افتاده، این ترجمه اتفاق میفتد. این ظهور و بروزی که امام رضا (ع) از منظر علمی پیدا میکند و بعضا در گزارش‌های تاریخی هم برجسته میشود برخی از آن برای این شرایط است. مامون خودش علاقمند بوده. آدم اهل علاقه به جد بوده به بحثهای علمی و عقلی، حتی ممکن است با یک نگاه مثبت کسی فکر کند که به امام رو آورد که بتواند جان سالم بدر ببرد. هم دوست داشت این معرکه اتفاق بیفتد هم این معرکه اتفاق افتاد. البته نگاه منفی هم این است که امام را آورد که مثلا در این بحثها از پا در بیاید. حالا دیگر این بحثها در جای خودش، اما به هر حال میدان چنین میدانی است.

پایه گذاری فلسفی اسلامی به این معنا که فلسفه یونانی ترجمه شده در فضای فرهنگ و معارف اسلامی بازخوانی شد و در این فضا هضم و جذب خوبی در آن اتفاق افتاد, مسیر تکاملی خودش را تا قرن چهارم که دوران ظهور و بروز ابن‌سیناست ادامه میدهد.

باید اینجا عرض کنم که اوج تمدن اسلامی در قرن چهارم است یعنی در هیچ دوره‌ای تا قبل از انقلاب اسلامی تمدن اسلامی ظهور و بروزی نکرده مگر در قرن چهارم. خارجی‌ها هم به این حوزه پرداختند و کتاب‌هایی هم برای فهم این دوره از تمدن اسلامی نوشته شده، جالب این است که این دوره متناظر با موجودیت فکری فلسفی ابن‌سیناست، البته اینکه او چقدر در این موضوع موثر بوده یا چقدر محصول این دوران است خودش میتواند محل تامل واقع شود، اما در هر صورت تمدن اسلامی گسترش پیدا میکند.

نکته اصلی و نقدی که از این منظر به فلسفه صدرایی وارد میکنم این است که اتفاقی که برای این دوره نیفتاد در دوره ابن‌سینا افتاد، چرا که ابن‌سینا توانست مبانی عقلی ممزوج شده با معارف اسلامی را به علم تبدیل کند، یعنی همچنان که فلسفه دارد, طب نیز دارد, حتی مکانیک به وجود آمده و این سبب تولید تمدن اسلامی در آن دوران شده و حتی تا قرن ۵ و ۶ هم این فضای سینوی ادامه دارد که تمدن اسلامی قوامی پیدا میکند و حتی ترجمه میشود و ترجمه معکوسی دوباره اتفاق میفتد، هم از آثار ابن‌سینا، هم از دستاوردهای تمدن اسلامی در این دوره، روایت معکوسی هم برای غرب اتفاق میفتد، یعنی هم ادبیات فلسفه سینوی و هم دستاوردهای تمدن اسلامی که اینها هم به اندازه‌ای به دنیای غرب منتقل میشود.

من میخواهم جای انقلاب اسلامی را نشان بدهم که جای آن کجاست، اتفاقی که بعدا می افتد این است که جامعه دینی ( شیعه و اهل سنت) از فلسفه ابن‌سینا اشباع معنوی نمیشوند و خلإ معنوی در فلسفه ابن‌سینا اتفاق میفتد، چون خیلی عقلی و تجربی بوده، عقلی در فلسفه‌اش و تجربی در طب و سایر عرصه‌هایی که ابن‌سینا ورود کرد، این سبب شد که فلسفه اشراقی یک ناخونکی بزند و نهایتا عرفان ابن‌عربی در قرن ۸ اتفاق بیفتد، میخواهم عرض کنم عقلانیت اسلامی محصول نیاز جامعه اسلامی بوده یعنی اینجور نبوده که عده‌ای نشسته باشند و از سر شکم سیری فکر تولید کرده باشند بلکه مسیر تمدن اسلامی به نحوی بوده که در هر دوره‌ای هسته اصلیش بر مدار اندیشمندانش اتفاق میفتاده.

جریان معنوی‌ای که عرفان اسلامی به راه میندازد سه شعبه را دربرمیگیرد:

  1. شعبه فقهی اصولی.

  2. شعبه عرفانی.

  3. شعبه عقلی و فلسفی.

جالب است که امام راجع به ابن‌سینا فرمودند که: ابن‌سینا؟ و ما ادریک ابن‌سینا؟! و البته من درباره ملاصدرا هم شنیدم. اتفاقی که میفتد این است که اصول فقه هم در همان دوران ابن‌سینا توسط شیخ مفید رقم میخورد و کاملا تحت تاثیر ابن‌سیناست، یعنی یک عقلانیت قوی توانسته تمام حوزه‌های زندگی مسلمان‌‎ها را تحت تاثیر قرار بدهد.

علم اصول توسط شیخ مفید بنیان گذاشته میشود و توسط سیدرضی و سیدمرتضی (ره) این پایه عقلانی کردن فقه که خودش را در اصول فقه نمایان میکند خودش را نشان میدهد و این مسیر هم در واقع یک کانال جدیدی میشود، این اختلاف بین فقها فلاسفه و عرفا ماجرای دامنه داریست در همین دوره‌های تاریخی جنگ بین عقل و عشق که در ادبیات فارسی رواج پیدا میکند که ماجراهای خواندنی دارد، این را باید در تاریخ اسلام و ایران خواند.

اتفاقی که میفتد این است که در قرن ۱۰ و ۱۱ ملاصدرا نحله عرفانی ابن‌عربی و عقلانی سینوی را وحدت میدهد، اما جالب اینجاست ملاصدرا با این که در آن توفیق فوق‌العاده‌ای پیدا میکند اما چون از آن علمی تولید نمیشود, تمدن‌ساز نمیشود، یعنی اینجور نیست که کسی بتواند بگوید زمان بعد از ملاصدرا مثل زمان ابن‌سینا یک تمدنی در دنیای اسلام اتفاق افتاده.

اما اتفاقی که با ظهور ملاصدرا میفتد یک وحدت و همگرایی بین عقلانیت اسلامی منهای فقه است یعنی بقیه همگرا میشوند. آن خصومت بین عقل و عشق ادامه پیدا نمیکند حتی دیگر عرفان اسلامی معنای سابقش خیلی ادامه پیدا نمیکند.

اما اتفاق مبارکی که بعد از ۳۰۰ ۴۰۰ سال میفتد حضور امام خمینی و علامه طباطبایی است، امام توانست مسیر فقهی را هم با مسیر فلسفی صدرایی همگرا کند. به همین دلیل نظریه ولایت فقیه امام به عنوان اوج دستاورد عقلانیت اسلامی دوران جدید ماهیتا یک نظریه فقهی نیست، یعنی یک نظریه ایست که مبتنی بر فلسفه صدرایی و مبتنی بر فقه شیعی است اما نه بعنوان دو چیز جدای از هم بلکه در واقع محصول یک امتزاج شیمیایی است، یعنی همانطور که کسی نمیتواند بگوید اتفاقی که برای ملاصدرا افتاد این بود که عرفان ابن‌عربی را با فلسفه سینوی یکی کرد و تبدیل به یک فلسفه جدید شد بلکه در واقع یک روش جدیدی ابداع کرد که توانست از همه این ظرفیتها استفاده کند.

در واقع اتفاقی که برای امام افتاد این بود که نظریه عقلانیت دینی امام و دستاورد امام در دوران معاصر محصول امتزاج شیمیایی همه اینها یعنی فلسفه سینوی، عرفان ابن‌عربی و ملاصدرا بود. بهمین دلیل وقتی که امام نظریه ولایت مطلقه فقیه را مطرح کرد آنهایی که فقط فقیهانه نگاه میکردند برایشان قابل هضم نبود! و شما این اختلافاتی را که برخی بزرگان حتی شورای نگهبان فعلی و قبلی دارند از این سنخ است.

بزرگواری میفرمود: من هر کاری میکنم این ولایت مطلقه را نمیفهمم! خیلی که بگویم باید بگویم ولایت عامه. حتی کلید واژه مطلقه یک کلید واژه عرفانی است و اگر کسی بخواهد این را در ادبیات فقهی یا در مبانی فقهی دنبال کند این سیستم برای او قابل فهم نخواهد بود، چنانچه نبود.

آنانکه فقیهانه با امام گفتگو می‌کردند مانند گفت‌وگوهایی که بین امام و آیه‌‍الله صافی اتفاق افتاده و آقای دکتر مهرپور آن را مقاله کرده را ببینید، بحث مصلحت که از دستاوردهای مهم امام از همین منظر است و از همین امتزاج بوجود آمده است، یعنی اگر کسی نتواند عقلانیتی که امام به ما داد را از همه این منازل ببیند, جای مصلحت را نمیتواند در این دستگاه فکری بفهمد، حتی فکر میکنید این مصلحت خیلی شبیه همان مصالحی است که اهل سنت میگویند، چون اگر در دستگاه فقهی نگاه کنید اینجوری درمیاد و مجبورید اینجوری فهمش بکنید، بنابراین اگر کسی ولایت فقیه امام را درک کند همه اینها را باید با هم درک کند چون یک دستاورد هزار و چند صد ساله فکری اسلامی پشت سر این ایده مهم, یعنی گل سرسبد اندیشه اسلامی نظریه ولایت مطلقه فقیهقرار دارد. اگر ما نتوانیم همه این دستاورد عظیم را پشت سر این ببینیم دچار سطحی‌نگری‌هایی میشویم که همین الان گرفتاریم.

حضرت آقای جوادی میفرمودند که بخش زیادی از نظریه ولایت فقیه کلامی است، بنابراین اگر کسی قرار است ولایت فقیه را بفهمد باید از آن مبنا سراغش برود، تا اینجای کار این اتفاق واقعا افتاده، امام و آثار و افکارش که محصول همگرایی همه این مسیر است تبدیل شده به نظریه ولایت فقیه و حکومت اسلامی.

آقای دکتر لفظایی طلبه ایست که سیاست نیز خوانده میفرمودند: من برای تمام رفتارهای سیاسی امام و کنش سیاسی امام میتوانم پشتوانه اش را در فلسفه صدرایی که امام خودشان روایت کرده‌اند پیدا کنم، یعنی چون آنجا دارای یک چنین مبنایی هست این رفتار سیاسی را اتخاذ کرده، اگر هم غلو باشد و نصفش هم اینجوری باشد برای ما چه پیام مهمی دارد؟ پیام مهمش این است: این دستگاه عظیم فکری فلسفی باید پشت سر سیاست در دوران جدید ایران قرار بگیرد. درسته؟ همینطور هم دستگاه فقهی و عرفانی.

شما می‌دیدید امام وقتی حرف میزد از همه این معارف استفاده میکرد، حتی وقتی گورباچف را به اسلام دعوت میکند میگوید برو اینها را بخوان. الان ماها باشیم دعوت کنیم میگوییم برو چی بخوان؟

  • حضار: کتاب آقای مصباح.

دکتر رفیعی: کتاب آقای مصباح که خوب است میگوییم برو سایت فلان و وبلاگ فلان را بخوان. خود گورباچف گیج شده بود بعد از نامه امام که این چه جور خواسته ایست که شما میگویید برو اینها را بخوان که ببینی من کی‌ام و اندیشه‌ام چیست. پس کنشگر سیاسی در سطح بالای ما زمانی باید به خودش حق این کنشگری را بدهد که بتواند روایتی از این ذخیره عظیم عقلانیت اسلامی برای رفتارهای خودش و مواضع خودش پیدا بکند، اگر توانست این کار را بکند لااقل مانند آن اصلاح‌طلبی که وقتی حرف میزند از فلان و بهمان خودش استدلال میکند میشود. درست است؟

یعنی آن وقتی که دارد رفتار سیاسی میکند وقتی دارد در مورد سیاست خارجی حرف میزند و موضع‌گیری میکند, پشت سرش دارد حرفای آنها را ردیف میکند و میگوید این تصمیم من درست است، مثلا میگوید من در سیاست خارجی چرا این را میگویم، خب اینهمه حرف پشتش قرار دارد که من این تصمیم را میگیرم.

حالا ما چه میگوییم؟ مثلا میگوییم آقا اینطور فرمود، آقا چکار باید بکند؟ آقا باید تمام این کاری که یک دستگاه عظیم فکری فلسفی انجام داده را یک تنه فست فودش کند و به جریان اصولگرایی بدهد؟ تازه فست فودم که نه کپسولش کند، اگر تا حد کپسول نکرد این جریان نمیتواند ارتباط برقرار کند.

خنده دارش اینست که مجموعه معارفی که از طریق ایشان منتشر میشود ( که بنده به حسب همان اطلاع و تجربه‌ای که دارم عرض میکنم که ایشان به لحاظ نظریه پردازی کم نظیرند ) جریان اصولگرایی میگردد و آنهایی را که با ساده‌بازی خودش جورتر است انتخاب میکند مثلا آقا میگوید جنبش نرم افزاری، الگوی اسلامی پیشرفت و ….، اینها اصلا در ادبیات اصولگرایی قرار نمیگیرد، چون توری که جریان اصولگرایی برداشته که از این ذخیره استفاده کند خیلی کلاسش پایین است، اما اگر آقا بگوید بصیرت، حالا با بصیرت میشود چکار کرد؟ با بصیرت میشود سر رقیب را زد، چون بصیرت ابزار توانمندی است، در راهپیمایی که نمیشود گفت جنبش نرم افزاری، ولی میشود گفت خواص بی‌بصیرت، آن بخش از اندیشه حضرت آقا که به اندازه ظرفیت نازل اصولگرایی قابل تنزل است مورد بهره‌برداری قرار میگیرد، آن هم با یک روایت نازل.

من نمیخواهم توانایی مجاهدان این عرصه‌ها را نادیده بگیرم، میفهمم چه کار عظیمی را کسی مثل آقای شریعتمداری میکند، من دارم روی ناکافی بودنش و روی اینکه کجای کار باید قرار داشته باشد صحبت میکنم. اما وقتی تا این حد تنزلش داد به همین حد هم با جامعه ارتباط برقرار میکند و بقیه‌اش دیده نمیشود.

مثلا همین بحث امربه معروف و نهی از منکر که در ادبیات دینی ما برخی آن را فلسفه حکومت اسلامی میدانند، یعنی شما کتاب‌های قبل از انقلاب را که به دنبال این بودن که بدونن حکومت اسلامی چه استدلالی دارد یکی از قوی‌ترین استدلال‌ها از این منظر است. اتفاقا این بحث را حضرت آقا زمانی مطرح کرده که جامعه اسلامی و نظام سیاسی اسلامی فوق‌العاده به این بحث نیازمند بود، زمان دولت آقای هاشمی، زمان ایشان اینطور بود که نقد ایشان نقد همه انقلاب و دین است، آقای هاشمی میگفت همتون برید کار کنید, سیاسی من به اندازه کافی هستم، یعنی همه انقلاب و دین این میشد که ایشان را روی اریکه نگه داریم، این فرمایش اصلی و اصیل حضرت آقا در این زمان مطرح میشود، یعنی بهترین ابزار دینی برای نظارت بر حکومت. اصلا بحث امر به معروف و نهی از منکر در ادبیات قانون اساسی ما در همین فضاها مطرح شده. قانون اساسی امر به معروف و نهی از منکر را خیلی برجسته کرده است، ما چکارش کردیم؟ با این نگاه ظاهرگرایانه و تنزل بخش به مبانی و معارف دینی, این را به روسری و کاریکاتور فلان روزنامه ما تنزلش دادیم. این ضرورت نظارت بر حکومت بعدها با یک ادبیات غربگرایانه از سوی آقای خاتمی مطرح شد، ضرورتی بود، جامعه به آن نیاز داشت، برایش مبنا میخواست که حکومت را نقد کند و اتفاقا مبنای امر به معروف که دقیقا و به درستی سر وقت خودش از سوی حضرت آقا مطرح شد باید مبنای چنین اتفاقی میشد، اما متاسفانه تنزل داده شد و این ضرورت بعدا با مبنای دیگری پاسخ داده شد، یعنی بعدا وقتی که قرار شد حکومت نقد شود دیگر مبنایش همان جامعه مدنی و همه مبانی ایست که آقای خاتمی برای ما به ارمغان آورد، یعنی ما بعدا میدیدیم که اگر کسی دارد حکومتش و حاکمان را نقد میکند، تنها وظیفه‌مان ترس است، تنها رسالت دیندارانه این بود، منتهی چون آن عقبه فکری پشتش نبود و ما نتوانسته بودیم آن را به درستی بکار بگیریم این اتفاق افتاد.

جمع بندی من تا اینجا این است که تمام آنچه در تاریخ اندیشه سیاسی اسلامی وجود دارد و از طریق اندیشه امام و علامه طباطبایی قابل بازخوانی است پشت سر نظریه ولایت فقیه هست و باید این اتفاق بیفتد و آنها اینکار را کردند، من خودم واقعا فکر میکردم که اگر بخواهم برای علامه طباطبایی یک اسم بگذارم قطعا ایشان یک فیلسوف سیاسیاست، به دلیل اینکه تمام آنچه را که او بدست آورده مبتنی بر اندیشه فلسفه صدرایی, یک اندیشه اجتماعی است. اصلا جامعه آنقدر در اندیشه ایشان بزرگ است که در جایی می‌فرمایند: حتی یک حکم دینی هم وجود ندارد که اجتماعی نباشد، بعد خودشان میگویند: “حواست هست من دارم چی میگم؟ حتی یه دونه هم نیست که اجتماعی نباشه، تمامش اجتماعی است، تمام اسلام اجتماعی است“.

این همان چیزی است که من در جلسات بعضا عرض کردم که امام میفرمودند که اصلا اسلام یعنی حکومت و اینها خیلی معاضد هم‌اند، خیلی مساعد هم‌اند، یعنی یک دستگاه فکری دلپذیری است. علاوه بر اینکه این دستگاه خرد (عقل) پذیر است خیلی هم دلپذیر است. اینها همه با هم وقتی پشت سر این قضیه قرار میگیرند ما با یک حکومت و نظام سیاسی با این حد از عقلانیت روبرو هستیم که تا این حد آن را نازل عرضه میکنیم.

بدلیل اینکه ظرفیت ذهنی جریان اصولگرا قابلیت چنین کاری را ندارد، من مثال میزنم که روشنتر گفته باشم یکبار خدمت حاج آقا پناهیان بودیم عرض کردم حاج آقا من جز ارادتمندان شما هستم، گفتم شما یک بار قزوین آمده بودید ما نشریه‌ای داشتیم، به خبرنگار گفتم هرچه میگوید بنویس بیار ما چاپ کنیم. دوستمان رفت و آمد و گفت: “من هیچی نتونستم بنویسم، هر چه کردم یه جمله هم نتونستم بنویسم، اینو گفتم خدمتشون. گفتم از مطالب شما خوشم میاد ولی تهش هیچی نیست، معمول فرمایشات شما این سنخی است. آدم را اشباع عاطفی میکنید ولی برای من به عنوان کسی که مستظهر به اندیشه شما یا اندیشه‌ای که شما ترویجش میکنید فعالیت سیاسی بکنم تهش چیزی نیست، مثل برف است. دیده میشه ولی زود آب میشه. ایشان گفتند اتفاقا همینطور است من دنبال چیزی که شما میگویید نیستم، من فقط میخواهم به آدمها انگیزه بدهم، گفتم حالا پس تکلیف ما را با آدمها روشن کنید، چون افراد بیچاره فکر میکنند شما میخواهید خط فکری بدهید.

ممکن است شما مصداقی را بفرمایید که با عرض بنده سازگار نباشد ولی فضای آنایی که دارند فرهنگ‌سازی میکنند چنین چیزی است، قبل از انقلاب اسلامی اینکه آقا میفرمایند شهید مطهری مبنای تئوریک نظام هست، بالاخره از این جهت برای ما حجیتی مضاعف پشت سر فرمایش ایشان به وجود می آورد. این مثال را میزنم. شهید مطهری کتابی دارد بنام فلسفه اخلاق، استادمان در دانشگاه تهران این را به عنوان کتاب درسی میداد در دانشکده فلسفه غرب دانشگاه تهران. به عنوان کتاب درسی میداد که مثلا این را ما بخوانیم، جالب است که بدانید این کتاب حاصل سخنرانی شهید مطهری در یکی از مساجد تهران بوده و در جای دیگری خواندم که این سخنرانی ایشان ۱۰ -۱۲ نفر مشتری بیشتر نداشته. یعنی دوازده سیزده نفر آدم پای منبر ایشان بوده و ایشان این سخنرانی را کرده و شده کتاب فلسفه اخلاق.

سطح نگاه کسی که داشته آن زمان برای جامعه عقلانیت دینیفراهم میکرده چه بوده و در این زمان چه شده!!! در حالیکه ما امروز نیازمندتریم، در حالیکه ما امروز مخاطبان قویتری داریم، اصلا امروز عطش داریم.

امام فرمایش مهمی دارد که من همیشه عرض میکنم مهمترین گزاره ایست که از دوران معاصر معارف اسلامی من شنیدم و آن اینست که: الاسلام هو الحکومه. اصلا اسلام یعنی حکومت. نه اینکه اسلام حکومت دارد، اسلام چیزی جز حکومت نیست، این مبنای اصیل و مهم امام بود که اگر این فهم بشود باید درک بکنیم چرا می فرمود هر چیز دیگری با ارجاع به حکومت اسلام معنا پیدا بکند. همانجا تصریح دارند ( این فرمایش ایشان برای قبل از انقلاب اسلامی است و در کتاب بیع ایشان هست ) همانجا میگوید تمام احکام اسلامی مطلوب بالذات نیستند، اینها قوانین اول حکومتند، بنابراین اگر آن حکومت اتفاق نیفتاد یا آن حکومت هر اقتضایی داشته باشد این قوانین باید بازخوانی و تولید بشود، بعدا این خیلی واضح است چون در فرمایشاتشان و نوع رهبری جامعه‌مان از ایشان میدیدیم.

پس ما امام را که حاصل همگرایی و امتزاج شیمیایی همه اندیشه اسلامی در طول تاریخ است تا به امام میبینیم که سازگاری ایجاد کرد در شخصیت امام به عنوان نماد تحقق اسلام با همین مبنایی که خودشان بیان میکنند، دیگر تعارضی بین عرفان و فلسفه و فقه و وجود ندارد، همه در شخصیت و رفتار و اندیشه او همگرا شده و شده جمهوری اسلامی ایران، یعنی شروع کرده به تمدن ساختن، یعنی یک مدنیت جدیدی مبتنی بر این ایده شکل گرفته، این است که ما توفیق داریم امروزه در متن آن زندگی بکنیم.

ارسال دیدگاه

Time limit is exhausted. Please reload the CAPTCHA.